فصل پنجم




Tuesday, May 13, 2003

---

شمردن ثانيه‌ها و دقيقه ها و ساعتهاست که روزهايم را شب می‌کند،
و هر شب بيهوده در آسمان به دنبال گوسفندانی می‌گردم تا شمردنشان شبم را به سحر برساند،
ديگر اين جادّه از خستگی گامهايم به فغان آمده،
ديگر دوستان به تنگ آمده‌اند از تحمّّلم،
ديگر تمام لفات دلداری نخ‌نما شده‌اند برايم،
ديگر اين منم، تنهایِ تنها، ايستاده در اينجا،
    به انتظار پاسخ آخرين خواهشم،
انتظاری که تلختر از انتظار حکم فرجام يک محکوم به اعدام است در سپيده‌دم روز اعدام،
يک محکوم تنهایِ نتها که خسته به سوی طنابِ دار گام می‌زند،
و پوسيدگی طناب است آخرين اميدش...



Monday, May 12, 2003

---

کاش می‌‌ديد کسی اين گردابی را که در سرم است،
اين گوشه حسرت است، آن گوشه درد؛
اين گوشه عشق است و آن گوشه رنج؛

چه بگويم از آنچه بر دلم می‌‌گذرد؟
آيا اشکم گوياترين حرفها نيست؟
آه که تو آن را نمی‌‌بينی...

چه بگويم از بختم، از زندگيم؟
آيا چيزی جز شکست و درد و شکست در آن می‌‌توان يافت؟
آه که تو اين را نمی‌‌بينی...

چه بگويم که حتی نمی‌‌دانم آيا می‌‌خوانی اين خط را،
و اگر می‌‌خوانی چرا چيزی نمی‌‌گويی؟
باور کن اين سکوت تنها باريست که کمرم را خم می‌‌کند.
بشکن اين سکوت را، بگو چيزی، حتی يک کلمه،
که بدان همان کلمه‌‌ات تسکينم خواهد بود،
حتّی اگر به يادش هر شب خواب پس از اشک به ديده‌‌ام بيايد.

کاش مرا باور می‌‌کردی...

آه که تو حتّی مرا نمی‌‌بينی...



Saturday, May 10, 2003

---

می‌گويند سرنوشت مانند يک بادام است، که تا آن را نچشی نمی‌دانی تلخ است يا شيرين؛
من می‌دانم که سرنوشتم تا جاييکه چشيده‌امش تلخ بوده.
و می‌گويند انسان به اميد زنده است؛
تا به حال چه کسی بادامی ديده که بخشی از آن تلخ باشد و بقيه‌اش شيرين؟

پس تو را به آنچه باور داری سوگند، بگو من به چه اميدوار باشم؟



Friday, May 09, 2003

---

هيچ وقت، بهار به اين سردی نبوده،
هيچ وقت، روزها اينقدر تاريک نبوده‌اند،
و من از اين سرما مدام می‌لرزم،
و تو می‌پنداری که از گرما به ستوه آمده‌ام،
زيرا تمام آنچه می‌بينی قطرات عرق روی پيشانيم است،
و نمی‌دانی که اين عرق از فکرهاييست که يک لحظه هم مرا آرام نمی‌گذارند،
و همين عرق است که قطره قطره جمع می‌شود،
و دريايی می‌شود تا چشمانم تا ابد در آن غرق شوند،
و تو در شگفتی که چرا من چيزی نمی‌بينم،
و من در شگفتم چون می‌دانم هنوز چيزی جايی هست که آنگونه نيست که بايد باشد،
و تو تلاش می‌کنی حرفهای مرا بفهمی، هر چند که می‌دانی بيهوده است،
و من تلاش می‌کنم بفهمم چرا اينقدر همه چيز سرد است، هر چند که می‌دانم بيهوده است،
و تو غافل از آنی که هرگز نخواهی فهميد من چه می‌گويم، مگر يک لحظه بخواهی که جای من باشی،
و من غافل از آنم که اين سرما از درون من به بيرون می‌تراود،
و من هنوز زير اين فشار شبهايم را به صبح می‌آورم،
با همان وضعی که آخرين قطرۀ داخل قطره‌چکان تقلّا می‌کند در مقابل تو که قطره‌چکان را می‌فشاری پايداری کند و به بيرون پرتاب نشود،
و نمی‌دانم که کی مجبور به تسليم و روبرويی با حقيقت می‌شوم، اگر حقيقتی موجود باشد،
پس به من نخند، اگر می‌بينی هنوز هم ابلهانه خود را به سوراخ دهانۀ قطره‌چکان چسبانده‌ام و عرق می‌ريزم تا پابرجا بمانم.



Sunday, May 04, 2003

---

ورق ورق می‌زنم هر روز،
آنچه را که باقی مانده از دفتر عمر،
نفسم می‌گيرد از غباری که از اين دفتر کهنه برمی‌خيزد،
غباری پاک‌نشدنی، به وسعت وجودم.
دستم سردتر می‌شود و سردتر،
همچنانکه خون از گردش در رگهايم خسته‌تر می‌شود و خسته‌تر؛
و هنوز می‌نشينم بر لب راهی که می‌پندارم،
گذر خواهد کرد روزگار از آن، روزی به سود من،
ترسان از آن که اين غبار،
پاک کند نام تو را از دلم،
چرا که اين غباريست که پاک نمی‌شود، دوست من!



Saturday, April 26, 2003

---

اسمی در ميان هزار نام ديگر؛
خاطره‌ای در بين ميليونها خاطرۀ ديگر؛
من برای تو بهانه‌ای هستم برای گذر زمان،
مثل هزاران نفر ديگر.

آيا می‌توانم به تو خرده گيرم؟

آيا هرگز لاک‌پشت می‌تواند از آهو گله‌مند باشد، چون از او سريعتر و سبک‌بال‌تر است؟
آری، هميشه اين آهوست که شاداب به اطراف جست‌وخيز می‌کند،
و هميشه اين لاک‌پشت است که گوشه‌ای درون لاک خود بايد کز کند،
تا بپوسد،
و هر لحظه، هزار بار بميرد، و دوباره زنده شود، تا باز هم بتواند بميرد.
از گفتن اين همه چه فايده؟  چه کسی می‌خواهد از آنچه در دل لاک‌پشت می‌گذرد خبردار شود؟
او آذوقه‌ای بزرگ از تنهايی درون لاکش دارد،
که هيچکس دوست ندارد در آن شريکش شود.



Thursday, April 24, 2003

---

کاش اين زمزمه‌ای که مدام درون ذهنم می‌پيچد، لحظه‌ای آرامم بگذارد؛
هر بار که انديشه‌ام به سويت کشيده می‌شود، باز اين زمزمه در سرم می‌پيچد:
«تنها به دنيا آمده‌ای،
تنها زندگی می‌کنی،
و تنها خواهی مُرد...»



Thursday, April 17, 2003

---

افسوس،
که غرور است تمام آنچه داريم،
و افسوس،
که غرور است آنچه تا هميشه پاسش می‌داريم،
آه!  افسوس،
که در آخر خود می‌مانيم و يک دستِ خالی،
يک دستِ پر از غرور، و غرور، و غرور،
نه ياری در کنارمان، نه نگاهی نگران در انتظارمان،
همۀ آنچه می ماند برايمان غرور است،
و غرور، و غرور...
... و يک دستِ خالی.



Tuesday, April 15, 2003

---

خيالی نهفته است، پشت اين نگاه؛
و آينده‌ای پشت اين لحظه؛
و خاطره‌ای پشت فراموشی؛
و فريادی پشت اين سکوت؛
و آرزويی پشت اين کلام...



Friday, April 11, 2003

---

بگير دستم را، تا که انگشتانم در کنار انگشتانت برای خود مونسی جديد يابند.  زمان درازيست که نگاهم در جستجوی يک لحظه تلاقی با نگاه توست.  هر شب به اميد خواب ديدنت به بالين می‌روم، ولی چه کنم که روحم ميان پنجه‌های تنهايی در حال تقلّاست، و خواب هم از پلکم فرار می‌کند.  بيا، تا دوباره واژۀ آرامش در گوشم طنين آشنايی پيدا کند.



Monday, April 07, 2003

---

تصويری موج می‌زند روبروی ديده‌ام انگار،
بال و پر بر افق ذهنم می‌فکند،
و مرا از احاطه‌ای که بر ذهنم يافته گريزی نيست.
می‌بينم آن را،
و می‌شنوم، و می‌بويم، و می‌چشم، و می‌زيَمَش.
و درد است آنچه از عبورش بر گسترۀ خيالم نصيبم می‌شود،
ولی دردی نه از آن گونه که گريزان باشم از آن،
که جای زخمهای دلم را فقط آن تصوير مرهم است،
که مرا از احاطه‌ای که بر دلم يافته گريزی نيست.
خاطره‌ايست، مايۀ سرخی صورتم،
و اميد است که مرا کشان‌کشان در اين راه می‌برد،
و چه سخت است، حفظِ اميد،
آن هنگام که هر روزنۀ اميدم را جز کورسوئی از يک سراب نمی‌يابم،
سرابی که مرا از احاطه‌ای که بر اميدم يافته گريزی نيست.
و ايا در آخر داستان، حضورت روانم را نوازشی خواهد کرد؟
يا باز اشک ميهمان گونه‌ام خواهد شد؟
آيا اين جويبار سرنوشت، مرا به دريايی که هستی می‌برد؟
که اگر نبُرد، همان بهتر که در راه بخار شوم،
تا دلِ غمناک ابر مرا به رويت بباراند،
همان به که مثل يک قطره در خاک فرو روم،
تا شايد روزی قدم بر آن خاک نهی،
و تا آن هنگام، فقط با ماه خواهم گفت،
که مرا از احاطه‌ای که بر من يافته‌ای گريزی نيست.



Friday, April 04, 2003

---

اگه خوب نگاه کنی، اون دوردورا، يه ساختمونی می‌بينی که کُلّی بالا رفته.  اون منم!  خيلی استوار و مقاوم به نظر مياد، نه؟  همينطوری که از دور نگا می‌کنی انگاری که هزار ساله همونجا وايساده، و هزار سال ديگه هم دَووم مياره.  خب، ديگه به قدّ کافی اونجا وايسادی؛ يه کم بيا جلوتر.  يه کم نه!  خيلی.  قشنگ بيا جلو و همون ساختمون رو از نزديک نگا کن.  نزديکِ نزديک.  می‌بينی اون نقطه‌های سفيدی رو که روش وول می‌خورن؟  حدس بزن اونا چيَن!  نه!  اشتباه نمی‌کنی!  اونا موريانَن!  موريانه!  می‌دونی کارشون چيه؟  اونا منو ميتراشن.  ميتراشنو می‌خورَن!  فکر کن يه ميليون تا موجود ريز از تنت گازهای کوچولو بگيرنو مَلَچ مَلَچ بخورن!  تازه!  اينايی که تو می‌بينيشون يک صدم اوناييَن که از تو مشفولِ بُخور بُخورَن!  فقط تو نمی‌تونی ببينيشون!  ولی يادت باشه که اوّلش هم وقتی اون دوردورا وايساده بودی همينارو هم نمی‌ديدی!  خودم دعوتت کردم بيای جلو!  حالا اگه گفتی اينا از کجا اومدن؟  چرا رو ساختمونای ديگه پيداشون نمی‌کنی؟  چرا گوشتِ تن مردم ديگه بابِ ميلشون نيست؟  دليلش اينه که...  نه!  اين رو بهت نمی‌گم.  اگه خودت حدس زدی که هيچی!  اگه هم نتونستی فراموشش کن.

خوب امروز چيزايی رو بهت نشون دادم که کسای خيلی کمی ديدن.  حالا ديگه بسّه.  برو عقب‌تر.  بذار اين موريانه‌ها کارشونو با خيال راحت انجام بدن!  وقتی اين نزديک بودی يه لحظه حس کردم دست از کار کشيدنو محو تماشای تو شدن.  بذار دوباره به جشنشون برگردن.  حالا که اينارو ديدی، شايد بعدها خيلی چيزا رو راحت‌تر بشه بهت گفت و تو هم راحت‌تر بفهمی.

راستی!  تا حالا ديدی ساختمونی که موريانه بهش زده چجوری می‌ريزه؟  اصلاً نميشه اونو پيش‌بينی کرد.  همونجوری به نظر مقاومه، ولی يه لحظه، بوم!  همه‌چی تموم ميشه، و ساختمونی که فکر می‌کردی هزار سال ديگه هم دَووم مياره اثری ازش نمی‌مونه.  البته زياد غصّشو نمی‌خوری، چون اين شهر پر از ساختمونه، نه؟



Tuesday, April 01, 2003

---

می‌توانم مطمئن باشم که آخرين فرصتها را بيهوده از دست نمی‌دهم؟  می‌توانم مطمئن باشم که کدام راه، راهِ درست است؟  کار آن کودک بيمار درست است که آخرين لحظه‌اش را، لحظۀ فروافتادن آخرين برگ تصوّر می‌کند، و از ديدن پايداری برگ اميدِ به زنده‌ماندن می‌يابد؟  يا کار دخترک کبريت فروش، که آخرين لحظه‌اش را، لحظۀ کم‌فروغ شدن رؤياهايش ميان شعلۀ چوب‌کبريتها تصوّر می‌کند و تمام چوب‌کبريتهای باقيمانده‌اش را يکباره آتش می‌زند، ،تا يک لحظۀ پرفروغ را به هزاران لحظۀ کم‌فروغ ترجيح دهد؟  کدام را می‌توانم سرزنش کنم؟  اميد کودک بيمار را، که زندگی نکبت‌بارش را برمی‌گزيند، يا جسارت احمقانۀ دختر کبريت‌فروش را، که بدون رؤيايش، مرگ در سرما را ترجيح می‌دهد؟

و در آخر، هر راهی که برگزينم، می‌توانی اميدم يا جسارتم را بر من ببخشی؟



Saturday, March 29, 2003

---

با من بنشين، و از آنچه بر تو گذشته بگو،
از غمی که شانه‌هايت را می‌آزارد،
از خاطره‌ای که بلور ظريف بغضت را می‌شکند،
از آن سَمّی بگو که در وجودت رخنه کرده،
از آن خاطرۀ مسمومی که می‌ترساندت،
از تمام دلتنگيت، آرزويت، وجودت؛

آری، می‌دانم که ياريت آسان نيست،
شايد نتوانم وجودت را از آن سم و درد برهانم،
شايد فقط زمان است که حسّ گذشتنش تو را تسکين دهد،
ولی شايد دستم پناهگاهی موقّت برای دست خسته‌ات شود،
شايد سکّويی شوم تا گام بعديت را استوارتر برداری،
شايد بهانه‌ای بچه‌گانه باشم تا نقش لبخندی تا ابد روی لبت جا خوش کند،
و پس از همه چيز، شايد کمی تو را بهتر بشناسم، و تو مرا.



Wednesday, March 26, 2003

---

تنها در گذر روزها و سالهاست که عمق افکار و احساساتمان برای خودمان معلوم می‌شود.  زمانی می‌رسد که توالی سالها و آنچه «سال نو» خوانده می‌شود برايمان فاقد هر گونه معنی و مفهوم می‌شود؛ و تنها يادآور گذشتِ سالی ديگر بر يک غم می‌گردد.  زمانی می‌رسد که روز و شب را به ياد گذشته و فرصتهای از دست رفته می‌گذرانيم.  زمانی می‌رسد که تنها هم‌صحبتی که داريم، يادِ ازدست‌رفته‌هاست.  زمانی می‌رسد که تنهاييم.  و اين تنهايی تنها پرسشی است که پاسخی برايش نيست؛ از درون، روح را ذرّه ذرّه می‌تراشد، هر چند از بيرون غير از اين به نظر رسد.



Saturday, March 08, 2003

---

به شعلۀ سوزان می نگری، و گرمايش را حس می کنی،
غافل از اينکه شعله هر چه فروزانتر باشد زودتر می سوزد، تا جاييکه چيزی برای سوختن باقی نمانَد.



Thursday, February 20, 2003

---

پوسته،
پوسته ای کهنه و بی رنگ،
آماده برای دريده شدن

نگاهی منتظر،
در تلاش برای گذشتن از سدّ پوسته ها،
بی قرار

قلبی خسته از تپيدنِ بی سرانجام،
در تلاش برای سبقت گرفتن از ثانيه ها

و من،
در انتظار يک لبخند،
در اين گوشه،
تنها



Saturday, February 15, 2003

شبهای تنهايی

از آن هنگام که رفته ای
    در نبودت فضايی خالی به جا مانده
از آن هنگام که رفته ای
    دتيا ديگر مثل قبل نيست

به جاهايی که با هم بوده ايم، باز می گردم
    و انگار هنوز اينجا حضور داری
تمام آن لحظه ها دوباره در من زنده می شوند
    کاش اينجا بودی

از آن هنگام که رفته ای
    اينجا، قلبی تنهاست
از آن هنگام که رفته ای
    هيچ چيز مثل قبل نيست

همۀ گوشه و کنار اينجا پر از خاطره است
    همه به وضوح دوباره جلوی چشمم جان می گيرند
همۀ آن روزها را به ياد می آورم
    کاش اينجا بودی

از آن هنگام که رفته ای
    اينجا، قلبی خون می گريد
از آن هنگام که رفته ای
    ديگر آن من ِ سابق نيستم

جای پاهايت را در برف دنبال می کنم
    افسوس که ردّ پايت کم کم محو می شود
قدر هر چيز را بعد از گم کردنش می فهميم
    ای کاش اينجا بودی

ترجمه آزاد از "Lonely Nights"، گروه Scorpions



Saturday, February 08, 2003

---

او آمد،
رودی از نياز درونم جاری ساخت،
دستم را به سويش دراز کردم،
آن را رد کرد،
و رفت.

او بازگشت،
شاد و سبکبال،
دستم را به سويش دراز کردم،
و به من می خندد،
و حتّی دستم را نمی بيند.



Sunday, February 02, 2003

---

ستاره ای بودی که در آسمان دلم سقوط کرد از خود ردّی سوزان بر صفحۀ احساسم به جای گذاشت.  اکنون نوبت من است که پا جای پای آن ستاره گذارم و در آسمان دلم سقوط کنم؛ و در راه مثل همان ستاره بسوزم و فنا شوم.  آری!  ديگر زمان فنا شدن فرا رسيده، اکنون که سر دوراهی احساس و سرنوشت ايستاده ام و به عابرانی خيره شده ام که بی تأمّل راهِ خود را برمی گزينند.  کاش من هم می توانستم به همين سادگی راه خويش را برگزينم.  افسوس که هنوز اسير بهشتی هستم که در رؤياهايم می ديدم.  افسوس که به زيستن ميان سايه ها خو گرفته ام.  ديگر وقت آن است که از نو کتاب رنگ و رو رفتۀ زندگيم را ورق بزنم، بلکه صفحه ای را بيابم که دفعۀ پيش از آن به شتاب رد شده باشم، و از آن صفحه زندگی را از سر گيرم.

و اگر چنين صفحه ای نيافتم، آن وقت چه؟



Thursday, January 30, 2003

---

با دستی لرزان،
لبی بسته،
پای خسته،
ايستاده ام، روبرويت...

با چشمی نمناک،
لبی لرزان،
ترسی در دل،
زانو زده ام، پشت سرت...

... و بی صدا از درون می شکنم.



Tuesday, January 28, 2003

---

هنوز لبخندی که اوّلين نگاهت روی لبانم به يادگار گذاشته نپژمرده است.  هنوز هم گاه گاه قلبم به ياد آن روز، دمی از تپش باز می ايستد تا به ديروز ها نظری افکند.  هنوز نام تو برايم تازه ترين موضوع برای تفکر است.  هنوز هم برايم نقطۀ تلاقی روز و شبی، نقطۀ تلاقی اشک و لبخندمی، نقطه ای که هيچ گاه نشناختمش.  بدان که من از داستانی کهنه شده برايت سخن نمی گويم.  از خاطراتی که از شدّت مرور روزانه نخ نما شده اند و آسوده لميدن در گوشۀ فراموشی را آرزو می کنند حرف نمی زنم.  بودنت دليل تلاشم است، و نبودنت دردِ لحظه هايم، و هرچند زير نفوذِ نبودنت روزم به شب و بهارم به پائيز می رسد، هنوز گوشه ای از وجودم در انتظار فردائی و بهاری ديگر، سو سو می زند.



Sunday, January 26, 2003

---

تو با من حرف می زنی، و من با تو، ولی بينمان سکوتيست که حتّی پژواکِ صدايمان را می بلعد.  سکوتِ ميانمان مانندِ پلی است، پلی که يک سوی آن بر آسودگی تو استوار است و سوی ديگرش بر رنج دائمی من.  رنجی که سر چشمه اش همين سکوت است، همين سکوتی که شهامتِ گذشتن از آن و با تو سخن گفتن را کم می آورم.  هر روز با خود عهد می کنم که امشب با تو سخن خواهم گفت، و هر شب به محض سلام گفتنت عهدم را شادمانه زير پای می گذارم.  افسوس که شکستن تمام ارادۀ مرا لبخندی از تو کافيست!

... و هنوز ناگفته ها مثل پيچکی به دور گلويم می پيچند.  تا کی تابشان خواهم آورد، نمی دانم؛ فقط اين را می دانم که راهی را که بی تو شروع کرده ام بی تو به پايان نخواهم آورد، مگر تو آن را بی من به پايان آوری.  و بدان که يک سال فرصت برای درکِ اينکه با بار ديگر گذشته را تکرار کردن راه به سوی هيچ آينده ای نخواهم بُرد برايم کافی بوده، و من با تمام اراده ام اين بار ديگر از اين جادُۀ بی حاصل نخواهم گذشت...  افسوس که شکستن تمام ارادۀ مرا لبخندی از تو کافيست!



Thursday, January 23, 2003

---

نفس نفس زدنهای پی در پی
تپش های نامنظم نبض لحظه ها
آشفتگی فکر در گير و دار رؤياها
درماندگی از يافتن راهِ فرار
همه را تاب می آورم، اگر پاداشم تو باشی

ولی اگر نباشی، آن وقت چه؟...



Saturday, January 18, 2003

---

نازنين، اين است داستانِ هر روز من:
رفتن و باز آمدن،
گفتن و شنيده نشدن،
ديدن و از ياد بردن،
به فردا فکر کردن،
فردايی که هر روز دل به آن خوش می کنم، و بی تو هر شب به اميد بهتر بودنش اشک می ريزم...



Sunday, January 12, 2003

---

سکوتم از نداشتن حرفی برای گفتن نيست.  باور کن طوماری از حرفهای ناگفته بر دوشم سنگينی می کند.  حرفهايی که آرزو می کنم کاش تا فرصت بود برايت گفته بودم، قبل از آنکه دير شود.  خودت که ديدی!  ديدی که هنوز در رؤيا برايت حرفهای زيادی دارم؛ حرفهايی که شايد هيچگاه جرأت نکنم جز در رؤيا به گوشُت زمزمه کنم.  خودت ديدی که ديشب در رؤيا همۀ حرفهايم را گفتم؛ و گواه صداقتم همان يک قطره اشک خشک شدۀ روی پلکم است؛ همان اشکی که هر از گاهی در نبودت جان تازه ای می گيرد و يک بار ديگر غلطيدن روی گونه ام را می آزمايد.

آری، سکوتم از آن است که شهامت نگريستن در دو چشمت و فراخواندن حرف دلم بر دريچۀ زبانم را ندارم.  سکوتم از آن است که می ترسم دست بی رحم زمان نام مرا روبرويت کمرنگ کرده باشد.  کاش می شنيدی آنچه را می گويم.  کاش می خواندی آنچه را می نويسم.  کاش حس می کردی تپش های نامنظّم دلم را.  کاش باور کرده بودی عشقم را.

می دانم که ديگر فرصتی نيست برای سخن گفتن با تو.  کاش امشب هم به خوابم بيايی تا بقيۀ حرفهايم را بشنوی.  تو که فکر نکردی گفته های ديشبم همۀ آنچه بر دلم سنگينی می کند بود؟!

کاش...  کاش...
...


بشنو آنچه را که تنها يادگارت اکنون با من می گويد:

«ديگه اين قوزک پا ياری رفتن نداره
لبای خشکيدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای هميــــــشه گريون، آخه شستن نداره
تن سردم ديگه جايی، برا خفتن نداره
»



Saturday, January 11, 2003

راه

چه دور است راهِ به خانه رسيدن
جادّه اش در تابستان هم مه آلود است
تنها هوس رفتن يارای پاهای شکننده ام
    در گذر از اين راه است
    راهی بی آغاز و بی پايان
    راهی که هر بار از يک جا می گذرد
    راهی که در پيمودنش ساعت از شمردن قدمهايم شرم دارد
    راهی که ثانيه های عمرم در گرد و خاکش گم می شوند
    راهی که همۀ همراهانم را بی هيچ شرمی می بلعد
امروز تو مرا همراهی در اين راه
در مسير به دور دايرۀ کاملم
و خود نيز بر دايرۀ کاملت گام می زنی
    بی شتاب، خندان، ناآگاه
فردا
فردا که مسير دايره هايمان از يکديگر بگريزند
آيا در آن فردا باز هم مرا همراهی؟
    در آن فردا که غبار زمان جای گامهايمان را پوشانده
    و ديگر بر تن اين جادّه نقشی و خاطره ای از من و تو نمانده

چه عجيب است که هر روز را در هراس از فردا گوشه ای از اين راه جا می گذاريم
    در اين راهِ بی آغاز و بی پايان
    در اين راهِ به هم رسيدن
    در اين راهِ به خود رسيدن
چه دور است راهِ به خانه رسيدن



Thursday, January 02, 2003

---

ديروز چيزی درونم شکست.  چيزی به ظرافت يک لحظه، به اندازۀ يک نگاه.  چيزی به کوچکی يک اتّفاق، و به بزرگی يک زندگی.  نمی دانم چه بناممش.  شايد يک اتفاق روزمرّه بود.  شايد هم بزرگترين اتفاق زندگيم.  مثل وارونه شدن همۀ آنچه حس می کردم بود.  چيزی از قلبم بيرون رفت به کوچکی يک برگ از زندگی، ولی جا برای دنيايی پهناور از احساس در درونم باز کرد.  احساساتی که شايد خودم متوجّه وجودشان نبودم.  ولی اکنون می شناسمشان.  می دانم تا چه حد در وجودم رخنه کرده اند.  می دانم چقدر دوستشان دارم، و چقدر به آنها وابسته ام.  می دانم که اين احساسات، کل وجودم را پر کرده اند.  و جالب اين است که هميشه جلو چشمانم بودند و من نمی ديدمشان.

ديروز چيزی درونم شکست.  شايد حصاری بود که دور قلبم کشيده بودم و باعث می شد هيچکس - حتّی خودم - درون قلبم را نبيند.  آری!  ديروز آن حصار را شکستم و اکنون با غرور از ميان خرابه های آن چشم به سوی فردا دارم.  فردايی که اميدوارم ديروزم را در آن فراموش کنی و فرصت دوباره ای به من دهی.  فردايی که اميدوارم قلبم در نبودِ حصارهای ديروز، خود را بيشتر به رُخت بکشد.  فردايی که اميدوارم بتوانم آنچه کردم را بر خود ببخشم و به آنچه خواهم کرد بينديشم، و حس شيرين بودنت در کنارم به تلاشم معنا بخشد.

تا رسيدن آن فردا، باز هم نقطه، سر خطِ سکوت.



Tuesday, December 31, 2002

---

نقطه، سر خط.

اين تمام اون چيزيه که برای گفتن دارم.
تنها درسيه که بايد از زمانه می گرفتم - و هنوز نگرفته ام.
ديدی که باز برگشتم سر جاييکه از اونجا شروع کردم؟  درست مثل هميشه.
تا کی می خوام اين دور باطل رو ادامه بدم؟
تا کی می خوام همه آرزوی رفتنم رو تو دلشون داشته باشن؟
کی می خوام بفهمم که چه می کنم؟
کی می تونم بی شرم از گذشته ام به چشمات نگاه کنم؟
کی می خوام ياد بگيرم که وقتی حرفی برای گفتن ندارم ساکت بمونم؟
تا کی بايد هر شب قبل خواب کولبار پشيمونيم رو زير بالشم قايم کنم؟

نه!
اين بار ديگه درسم رو گرفتم.
ديگه ياد گرفتم همينجا نقطۀ آخر خط رو بذارم و برم سر خط زيری، و همونجا بمونم و تکون نخورم.
ديگه ياد گرفتم که لبام رو با سکوت بدوزم.
باور کن سعی می کردم با حرفام خوشحالت کنم.
ولی حالا که ديگه شکست خوردم،
    و ديگه فهميدم که هنوز بلد نيستم تو رو نرنجونم،
    ديگه سکوتم بهتره.
        منو ببخش اگه حرفام از خنجر تيزتر بودن.
        کاشکی دست زمان زودتر گناهام رو پاک کنه و به جای دوری ببره.
        کاشکی سکوتم اگه نتونه موجهای رفته رو برگردونه،
        حداقل بادبان کشتی آرامشت رو آزار نده.

نقطه، سر خطِ سکوت.



Monday, December 30, 2002

اتاق من

اتاقم امروز پذيرای توست.  پنجرۀ نيمه باز اتاقم و رادياتور نيمه روشن در جدالی سختند، يکی تلاش می کنه کمی به اين محيط گرما بده، ديگری آخرين ذرّات گرما را به بيرون می مکه.  تختخوابم مثل هميشه به هم ريخته ست و هنوز از آخرين چُرتم کمی گرمای تنم رو نگه داشته.  بالشم هنوز خيس است.  اين طرف، ميزم با صبر و حوصله پناهگاه آرنجهايم و پِشانيم شده.  شانه هايم می لرزند.  با دست، کمی از وسايلی رو که دور و برم پخش شدن به کنار می زنم.  دستم به ساعت روميزی می خوره.  اين ساعت رو نمی شه انگار متوقّف کرد.  حتّی بدون باتری هم گذشتن ثانيه ها، ساعتها، و سالهای باقيموندم رو به رُخم می کشه.  کم کم وسايلم جا برای خودم نمی ذارن.  سرم تاب تحمّل نور سبز و مرده ای رو که چراغ روم می تابونه رو نداره.  چراغ رو خاموش می کنم.  کمی از نور مهتاب وارد اتاق می شه.  همين بسه؛ هيچوقت نور رو زياد دوست نداشتم.  از اين ور به اون ور شروع به قدم زدن می کنم.  به در هميشه بسته اتاق خيره می شم.  برام مهم نيست پشتشون داره چی می شه.  من به همين چهار تا ديوار محصورم.  يه جورايی بهشون معتادم.  اون طرف اتاق يه ديوار برهنه ست.  سفيدِ سفيد.  ميره بالا تا به سقف برسه.  انگار امروز سقف کمی پايين اومده.  گوشه ديوار يه آينه تکيه داده.  توش يه پسری رو می بينم، يه آدم معمولی.  به همون کسل کنندگی بقيه.  پشت يه نقاب غم آلود مخفی کرده صورتشو.  سرشو گذاشته رو ميزش، چشماشو بسته، به اميد اينکه کسی نگاش نکنه.  می دونه که می تونست جور ديگه ای باشه.  می تونست واسه خودش يه لبخند رو لبش نگه داره.  آره!  می تونست، ولی خودش نخواست.  خودش ترجيح داد خودشو تو اتاقش و تو آينه اش حبس کنه و صبر کنه تا همه فراموشش کنن.  خودش گفت از خودش خسته ست و به دنبال يه خودِ جديد گشت.  خودش خواست که هر بار تو آينه نگاه کنه قهرمانی رو ببينه که قبل از پيروزيش هميشه از ترس شکست خودشو کنار می کشه.  خودش خواست که تمام روز خودش رو زندونی کنه تا شب که تختخوابش مثل يه تابوت سرد در آغوش می گيردش حس کنه آزاده...



Sunday, December 29, 2002

سوءتفاهم

مرد بالای برج ايستاده بود و به پايين می نگريست.  به مردمی که چشم به انتظارش بودند، چشم انتظار مرگش.  از دو ساعت پيش که اولين نفر او رو ديده بود و جيغ کشيده بود تا الآن جمعيّت زيادی جمع شده بودند.  حس خوبی داشت.  حس می کرد برای اوّلين بار برای کسی اهميّت پيدا کرده.  می ديد که همه به ظاهر تلاش می کردند که او رو از اين کار منصرف کنند، ولی توی چشماشون می شد خوند که همه منتظرند تا او دست به کار شه و امشب چيز جالبی برای تعريف کردن توی خونه هاشون پيدا کنند.  لحظه ای چشمش رو بست و سعی کرد عکس العمل مردم رو مجسم کنه.  ناگهان متوجّه شد که کسی از پشت بهش نزديک می شه.

- سلام! من دوستتم.  دوست داشتی الآن با يه دوست جديد آشنا شی؟

مرد فرياد زد:

- همونجا وايسا.  من ديگه به دوست احتياج ندارم.  همۀ شماها وقتی که من اون پايين بودم کجا بودين؟
- نترس!  من نيومدم منصرفت کنم يا از اون حرفای احمقانه که توی تلويزيون ديدی بزنم.  باور کن که فقط اومدم کمکت کنم...
- بهت گفتم همونجا وايسا.  من به کمک تو احتياجی ندارم.

و با نگرانی به مرد نگاه کرد.  مرد هنوز جلو می اومد.  قيافه اش به آدمای دروغگو نميومد.  يعنی ممکن بود واقعاَ بخواد کمکش کنه؟  بعد اين همه مدّت، يه دوست؟!  تصميم گرفت بهش اعتماد کنه.  ديگه چيزی نگفت.  مرد به بغلدستش رسيد.  ناگهان با دست او رو به پايين پرت کرد و داد زد:

- می دونم خودت جرأتش رو نداشتی.  خواستم کمکت کنم!

مرد فلج شده بود.  به سرعت به کف سنگی خيابون می رسيد.  در آخرين لحظه آرزو کرد کاش به دوست جديدش حقيقت رو گفته بود.  اين حقيقت رو که او هر چند هفته يک بار بالای يک ساختمان می رفت تا از اينکه توی کانون توجّه همه قرار بگيره و لذّت ببره...



Saturday, December 28, 2002

کوچ

من در اين گوشۀ تاريک و نمور واقعيّت کز کرده ام
بی اميد
تنها
خسته
بی فردا

دستهايم بر بازوانم سنگينی می کنند
باز آنچه هستم از آنچه می خواستم باشم خجالت می کشد
باز نفس سردِ سرنوشت را روی پوستم می چشم

هر دم بی قرارتر می شوم در انتظار نگاهت
نگاهی که در آن بارقۀ محبّت را می جستم
غافل از اينکه محبّت در گير و دار زمانه فنا می شود

من از زندان خستگی هايم فراريم
و به اين گوشۀ تاريک حقيقت پناه آورده ام
خلوتم را مثل روزهای عمرم پر پر نکن
بلکه از آن سوی افق خيالم
بيابم آن نگاه معصوم را
پاک
ساده
بی آلايش

ديگر تمام لحظه هايم دير شده اند
شنهای ساعتم به پايان خود نزديکند
ديگر وقت آن است که ساعت شنيم را برگردانم
و زندگی را از سوی ديگر سر گيرم
از آن سوی که سبز است و سبک بال
ديگر فصل کوچم فرا رسيده است



Thursday, December 26, 2002

نياز

در پناه عشقت درد را تاب می آوردم
سيلی زمان بر گونه هايم را تاب می آوردم
پنجه در پنجۀ سرنوشت می انداختم
ولی مرا تنها گذارده ای
وجودم را از احساس تهی کرده ای و از نياز لبريز
    آنقدر از احساس تهی ام که حس می کنم کل دنيا درونم جای می گيرد
    آنقدر از نياز لبريزم که حس می کنم دلم جای قطره ای اشک هم ندارد



Wednesday, December 25, 2002

گدا

مرد از سر کارش باز می گشت.  تا سرحد مرگ خسته بود.  بيش از يک ماه بود که هر شب تا ديروقت اضافه کاری می کرد.  ديگر پاهايش بی حس شده بودند.  تصميم گرفت گوشه ای بنشيند تا نفسی تازه کند.  چشمش به دنبال پارک يا نيمکتی می گشت، ولی انگار بخت با او يار نبود.  تصميم گرفت چند لحظه گوشه ای بنشيند و بعد به راهش ادامه دهد.  پلکهايش روی هم می ساييدند.  ديگر توان مبارزه با دستان وسوسه گر خواب را نداشت.  آرام آرام خواب او را در ربود.  آخرين چيزی که حس کرد صدای برخورد چند شيئ فلزی با سنگ بود.

پس از يکی دو ساعت، وقتی از خواب برخواست، جلوی خود را پر از سکه های پول خُرد ديد.  تعجّب کرد.  آيا اينها از جيب کسی ريخته بودند؟  يا مردم آنها را برای او ريخته بودند؟  ولی برای چه؟  آخر او که گدا نبود!  آيا مردم اين را نمی دانستند؟!  در همين فکر بود که زنی که در حال عبور بود سکه ای جلوی پايش انداخت.  مرد در چشمان زن نگاه کرد.  جز ترحّم چيزی نديد.  مرد ديگر معطّل نشد.  سکه ها را در جيبش ريخت و بلند شد.  در راه منزل به اين فکر می کرد که فردا مجبور نبود که اضافه کاری کند و می توانست شب زودتر بخوابد.



Tuesday, December 24, 2002

طنين سکوت

با تو حرف می زنم، ولی می دانم طنين سکوتم را چقدر دوست می داری.  می دانم که نگاهت چشمانم را در جستجوی ابديّت ورانداز می کند.  دست سردم امروز از هميشه سردتر است و دلتنگ دستان توست.  ديگر اشکم را نيز اميد جاری شدن نمانده.  يادت هست قرار بود با هم از پلی که دو سوی جهان را به هم وصل می کند بگذريم؟  همان پلی که رنگين کمانش می گويند.

من خود را به دلت نزديک کردم تا درونش را ببينم؛ ولی افسوس که شيشۀ دلت از بازدمم بخار می گيرد.  و می دانم که چاره اش از دور ديدن يا نفس نکشيدن است، ولی چه کنم که هر دو از توانم خارجند.


قفس ذهن

گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
به سوی دنياهای دور
دنيايی به بزرگی توپ بازی بچّه ها
    به قشنگی لبخند يک فرشته
    به لطافت صدای پای آبِ چشمۀ کوهستان
    به روشنی خاطراتِ زندانی در ذهن
    به صداقت پيامی که قاصدک می آورد

گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
و به تخيّلم مجالِ جولان دادن می دهم
اسب رؤياهايم را سوار می شوم
و از همهمۀ کوچه و بازار می گريزم
و دنيای درونم را دوباره کشف می کنم
    دنيايی پر از عجايب
    دست نخورده و وحشی

گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
و ريسمان پيچيده به دور بالهايم را می دَرَم
سبکبال به قلمروی جديد ناخنک می زنم
و لب ساحل غمهايم را زير ماسه ها مدفون می کنم
    طوری که ديگر خودم هم گمشان کنم

گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
ولی هر بار زود به قفس باز می گردم
مبادا که بدعادت شود
    توسن سرکش انديشه ام



Monday, December 23, 2002

هنوز

هنوز ساعتی که کوک کردی روی طاقچه بی قرارت است.
هنوز ماهی به اميد بودنت خود را به ديوارۀ تُنگ می کوبد.
هنوز شاپرکها به اميد نوازشت به حياط سر می زنند.
هنوز شمع از دوريت جانِ خويش را می گريد.
هنوز قناری به اميد اينکه برايش دانه بريزی به ميلۀ قفسش چشم می دوزد.
هنوز باد به اميد آوردن عطر حضورت گوشه کنار می وزد.
هنوز نبضم به خيال بازگشتنت می زند.
هنوز بُغضم به انتظار لحظۀ رسيدنت خود را در گلويم محبوس ساخته...



Saturday, December 21, 2002

آرامش گذرا

من نمی دانم در ديدگانت به جستجوی چه هستم، چرا گوش به سخن گفتن تو دارم، يا در دل من چه جا گذاشته ای که از تو توقع بازگشت دارم.  آنچه می دانم اين است که در کنارت آرامشی گذرا می يابم.  اين آرامش را از من نگير، شايد اين بار آخرين فرصتمان باشد.


جاذبۀ عشق

جاذبۀ عشق برای عاشق مانند جاذبۀ خورشيد برای زمين است؛ عاشق را وا می دارد که پيوسته به گردِ معشوق بچرخد، ولی هيچگاه به او نرسد.



Thursday, December 19, 2002

خواب سرخ

امروز هم يه روزيه مثل همۀ روزای ديگه.  آره می دونم!  هيچ روزی نه بده نه خوب، اين مائيم که روزمون رو می سازيم.  درسم رو خوب بلدم، نه؟!  ولی هميشه هم درسايی که تو مدرسه يادت می دن به دردت نمی خورن.

خوب، می گفتم.  امروز هم مثل روزای ديگه ست.  ولی من مثل روزای ديگه نيستم.  آسمون دلم امروز ابريه.  می دونی چطوريه؟  مثل همون روزا که آسمون ابريه، ولی هر چی صبر می کنی نمی باره.  آره، دلم امروز اينطوريه.  گرفته، ولی نمی باره.  آخ که اگه می باريد کمی سبک می شدم.  آره، امروز دلم هوای بارون به سرش زده.  ولی تقصير تو چيه؟  مگه تقصير کسيه که زمونه به ميل من نيست؟  مگه تقصير کسيه که امروز، حوصله کم آوُردَم؟  می دونم، آسمونِ دل تو امروز آفتابيه، تو تقصير نداری.  تقصير تو چيه اگه هوای دلامون امروز به هم نميان؟

امروز تو اتاقم خودمو حبس می کنم.  نگرانِ من نشو، من عادت دارم.  دلم هوای زندونی شدن داره، تقصير تو چيه؟  الآن همه دارن در اتاقم رو می زنن، ولی هيچکی رو راه نمی دم تو.  کليد اتاقم دست توست، ولی ازت می خوام تو هم نيای سراغم، شرمم می گيره بهت نه بگم.  آره خوب من!  يه چند روزی زندونی اين زمينم، ولی به ملاقاتم نيا.  بذار مونسم خيالم باشه.  نه اينکه فکر کنی حصارای زندونم خيلی محکمن!  نه!  همشون کاغذين!  همه رو جای کاردستی تو مهد کودک ساخته بودم.  يادگارای بچّگی هم به کار ميان، نه؟!  ولی به غريبه ها نگی ديوارای زندونم از کاغذن ها!  می ترسم بيان و خلوتم رو با لبۀ قيچی هاشون خراب کنن!  به خودم هم حتّی نگو، ديگه به خودم هم اطمينان ندارم.

ديگه بسه!  از اينجا برو.  باور کن تقصير تو نيست اگه من مثل همه نيستم.  خودم نمی خواستم اين جوری شه!  باورت ميشه؟  ولی حالا ديگه واسۀ اين حرفا ديره.  من ديگه اسيرم اينجا.  تو برو.  به سرت نزنه پشت سرت رو نگاه کنی ها!  نمی خوام منو اين طور ببينی.  حس بدی دارم.  هميشه برات يا خوب بودم يا بد.  ولی الآن هيچکدوم نيستم.  ديگه خودمم!  واسه همينه که از نگاهت می ترسم.  می ترسم تصوّری که از من داری و دوستش داری پر بزنه.  اگه نگام کنی، حسّ عريانی می کنم.  آره!  ديگه نگام نکن.

باورت می شد که من اونقدر بی رحم باشم که يه کبوتر رو روی ديوار زندونم تو يه قاب حبس کنم؟  باورت می شد اونقدر احمق باشم که آزاديم رو روی ديوار زندونم نقاشی کنم؟  باورت می شد که بالهای شاپرکا رو بکَنم تا واسه خودم بال درست کنم؟  باورت می شد حتّی تو رو هم فراموش کنم؟  آره خوب من!  روز اوّل بهت گفتم که بی رحمم!  ولی بهم خنديدی.  برو و ديگه منو فراموش کن.  فکر کن برات يه خوابِ بد بودم، چی ميگن بهش؟  آهان!  کاووس!  نه!  کابوس!  يا يه همچين چيزی.  يادم رفته.  برو!  من هم تو رو از ياد می برم.  جبر زمانه، تقصير من و تو چيه؟


آئينه

همه فکر می کنن من تنهام!  حتّی تو!  ولی همه اشتباه می کنن!  حتّی تو!

من دوستی دارم که توی آيينه می بينمش.  هر جا بخوام با منه.  مثل من حرف می زنه.  مثل من فکر می کنه.  اگه راستش رو بخوای، تقريباً همون چيزيه که من دوست داشتم باشم.

دوست داری باهاش آشنا شی؟  بذار من برم کنار تا تو بيای جلوی آيينه ببينيش.  ديديش؟  نه؟؟  چی می گی؟  داری خودتو می بينی؟؟  درست نگاه کن!  ای بابا!  بيا کنار ببينم!  ايناهاش، همين جاست!  اِ!  چه جالب!  اونم داره منو به تو نشون می ده!  به کسی نگيا!  فکر کنم من هم بهترين دوستش باشم!



Monday, December 16, 2002

روح سرگردان

سرمايی سخت، همه چيز رو منجمد کرده بود.  همۀ جادّه رو برف پوشونده بود.  مرد، به تنهايی به راهش ادامه می داد.  پوستين کلفتی که تنش بود باعث می شد مقدار کمی از سرما رو حس کنه.  ولی مشکل او سرما نبود.  راهش رو گم کرده بود.  تنها نقشه ای رو هم که داشت ديشب گم کرده بود.  البتّه تقصير خودش نبود؛ نقشه به دست خوابش برده بود و تا صبح نقشه زير برف مدفون شده بود.  حالا هم تا چشم کار می کرد برف بود و برف.  هر طرف رو هم که نگاه می کرد با بقيه جهت ها فرقی نمی کرد.  می دونست که اين وقت سال کسی از اين منطقه رد نمی شه.  تصميم گرفت همون راهی رو که اومده برگرده.  با خودش گفت اين طوری لااقل سه چهار روزه به همون جايی که ازش راه افتاده بود می رسه.  وقتی حدود نيم ساعت راه برگشت رو طی کرد، منوجّه شد که برف ردّپاش رو پاکِ پاک کرده.  فکر اين رو نکرده بود!  ولی به هر حال بايد از يه راهی می رفت، وگرنه يخ می زد.  با اين فکر يه جهت رو تصادفی انتخاب کرد و شروع به حرکت کرد...

تا ساليانِ زيادی، مردم اون منطقه افسانۀ مردی رو نقل می کردن که يک زمستون کامل دور يک دايره می چرخيده تا يخ زده؛ ولی روحش هنوز تو همون منطقه سرگردانه، و هر کس از اونحا رد شه ديگه برنمی گرده.  به همين دليل کسی اون راه رو برای سفر انتخاب نمی کرد.  البتّه مسلّمه که بعد چند نسل ابهّت افسانه کمرنگ می شد و شخص شجاعی پيدا می شد که خودش اين کار رو امتحان کنه، و همين شجاعت باعث می شد که دوباره اين افسانه پا بگيره و مردم به صحّتش مطمئنتر شن.  الآن ارواح زيادی در اون منطقه به چرخيدن دور دايره ادامه می دن، و هر چند نسل يک بار يک همسفر جديد پيدا می کنن.  متأسّفانه در زمان مردِ داستانِ ما اين افسانه هنوز سر زبونا نيفتاده بود، وگرنه مردِ عاقل، مطمئناً راهِ ديگه ای رو انتخاب کرده بود.



Sunday, December 15, 2002

روز آخر

مرد از خواب پريد.  خواب بدی ديده بود.  جزئياتش رو يادش نميومد، ولی چيزی در خواب ديده بود که باعث شد فکر کنه فردا روز آخر عمرشه.  نه از اون فکرهای عادّی، يه جور يقين.  باز چشماش رو بست و به خواب رفت.  در اين فکر بود که فردا رو چطور سپری کنه.

صبح با بيدار شدنش، ديگه می دونست که صبح آخرشه.  با حوصله دست و روش رو شُست.  سر ميز صبحانه سعی کرد از غذا لذّت ببره.  از همسرش پرسيد که آيا دوست داره امشب جايی برَن.  از دخترش پرسيد برای امتحان ديکتۀ امروز لغتها رو خونده يا نه.  از همسرش خواست اجازه بده که امروز خودش دخترش رو به مدرسه برسونه.  بعد از رسوندن اون به محلّ کارش رفت.  اونجا مثل هر روز بود.  کمی با يکی از مشتريها بحث کرد.  در راه بازگشت به خونه سعی کرد بيشتر عجله کنه.  از شيشۀ ماشين غروب خورشيد رو نگاه کرد و آهی کشيد.  به خونه که رسيد به همسرش خسته نباشيد گفت و از دخترش پرسيد امتحان ديکته رو چطور داده.  کمی تلويزيون ديد، بعد برای دخترش داستانی تعريف کرد تا خوابش ببره.  با همسرش کمی راجع به زمانی که تازه با هم آشنا شده بودن حرف زدن.  موقع خواب يادش اومد که کارهای نيمه تموم زيادی داره.  بايد از کسانِ زيادی خداحافظی می کرد.  ولی نه!  حوصلۀ هيچکدوم از اينها رو نداشت.  می خواست يک روز، فقط يک روز رو برای خودش زندگی کنه.  در همين فکرها بود که کم کم خواب روی چشماش سنگينی کرد.  آه، می خواست از همسر و دخترش خداحافظی کنه، به جای اينکه بهشون شب بخير بگه، ولی الآن ديگه دير بود، چون هر دو خوابيده بودن.  او هم خوابيد.

فردا صبح معلّمِ دخترِ مرد متوجّه شد که دختر امروز به مدرسه نيومده.  به مادرش تلفن زد تا ببينه آيا غيبت دختر موجّهه يا نه.  و فهميد غيبتش موجّه ترين دليل دنيا رو داره.



Saturday, December 14, 2002

بدرود

اين منم!  خسته و تنها در جستجویِ دست نيافتنيها.  در جستجوی تو، ای خورشيد من!  تو که از تو نشانی جز نورت، مِهرت، و صفايت ندارم.  تو که آنقدر بزرگی که به چشمم نميائی، چرا که هر جا می نگرم، جز تو چيزی نيست برای نوازش ديده ام.  تو که بی تو من هيچم، مثل ستاره ای به رنگ سياه در آسمانِ شبِ يلدا.  تو که بی تو من فانيم، مثل شهاب سنگی سوزان در سقوط سویِ تقدير.  کاش می چشاندی مرا حسّ آن شهابی که با شتاب، سر به سوی سوختن خويش در خورشيد می گذارد.  کاش می چشاندی مرا حسّ آن ستاره ای که بقايش را در اسارتِ جاذبه ات می فهمد.  کاش می سوراندی مرا به آن شيرينترين آتشی که کيمياگران در آن اکسير می سازند.  کاش می رساندی مرا به سرآغاز راهی که پايانش سرآغاز تو است.  کاش می فهماندی مرا که بين من و تو، تفاوت ديواری ويران ناشدنی بنا نهاده.  جنس تو از رؤيای فرشتگان است؛ جنس من از ردّپای گرگِ پير کوهستان است.  جای تو در کالسکه ای از ابر است؛ جای من گوشۀ تاريکِ اتاق تنهاييم است.  صدای تو مثل نوای بال زدن پروانه هاست؛ صدای من مثل سايش پایِ مرگ بر کوره راهِ سرنوشت است.  کاش فهمانده بودی مرا، که تا ابد در آتش حسرتت ذوب نمی شدم.  کاش فهميده بودم که مرا با تو هيچ سنخيتی نبوده، نيست، و نخواهد بود.

نازنينم، تو را سرزنش نمی کنم، که تو شايستۀ ستودنی.  خواستم ارزنی از بار ناگفته هايم را بر در سرايت بپاشم، بلکه دلم آنی آرام گيرد؛ ولی افسوس که ديگر سايه ات هم از من می هراسد، و سريعتر از خودت روی به گريز می نهد.  ولی من به آن اميد سخن می گويم که شايد باد بر سايه ات سبقت جويد تا طنينی از کلامم را با گوش تو آشنا کند.  آری، خوب می دانم اميدِ گزافيست، ولی چه کنم که آدمی به اميد می زييَد.

و وقتی باد با شرمی فراوان به سراغم باز می آيد تا خبر از شکستش دهد، لبخندی می زنم، چشمانم را می بندم، به اميد اينکه رؤيايم را پاهايی سريعتر از باد باشد، تا بلکه پيامِ شکستنم را برايت بياورد.  و اين بار ديگر چشمانم را نخواهم گشود، تا لحظه ای که دستِ پُر مهر تو اشکشان را بزدايد، که ديگر بی تو چيزی برای ديدن در اين دنيا ندارم.  بدرود!


پيرمرد

پيرمرد هر روز همانجا سر کوچه می نشست.  کسی نمی دانست او کيست و از کجا آمده، ولی همه او را هر روز می ديدند.  صبح ها زودتر از همه می آمد و شبها ديرتر از همه می رفت.  کسی نه آمدنش را ديده بود، نه رفتنش را.

می گفتند هر روز آنجا به انتظار کسی می نشيند.  ديگر فراموش کرده بود انتظارِ که را می کشد؛ شايد هم اهميّت نمی داد.  فقط برايش خودِ انتظار کشيدن مانده بود و بس.

نه او کسی را نگاه می کرد نه کسی او را.  همه به حضورش عادت کرده بودند.  انگار جزئی از ديوار شده بود.  ولی هنوز هم منتظر بود.  در انتظار صبری کم نظير داشت.

امروز صبح، جايی که پيرمرد آنجا می نشست پُر از آدم بود.  جلو رفتم.  پيرمرد ديگر آنجا نبود.  يکی می گفت لابد گمشده اش را يافته.  ولی من حسّی غريب داشتم.  حس می کردم او هنوز هم منتظر است.  انتظار جزئی از وجودش شده بود.  صدايی در گوشم می پيچيد که می گفت: «پايان انتظار من، پايان وجودم است».  آيا صدای پيرمرد بود؟  نمی دانم، فقط می دانم که از آن روز به بعد ديگر کسی او را نديده، ولی من هر روز همان جا سر کوچه به انتظارش می نشينم.



Thursday, December 12, 2002

چشمانت

باز ديشب به خوابم آمده بودی.  باز آن حس غريب را در وجودم برانگيختی.  باز تمام تنم سرد شد، و قلبم با آخرين توان به تپش درآمد.  باز سعی کردم در چشمانت نگاه کنم و باز نگاهت را از من دزديدی.  امان از چشمانت که دنيايی پر رمز و راز است.  کاش رنگ چشمانت را می شناختم.  کاش نگاهت را زودتر فهميده بودم.  کاش درد نگاهت را هميشه بر دوش داشتم.  کاش می دانستم نگاهت چگونه در وجودم رخنه می کند.  کاش برق چشمانت چراغ شبهای تنهاييم می شد.  کاش چشمانت به احساسم معنا می بخشيد.  کاش می دانستی چه می گويم.  کاش من برايت فقط يک اسم نبودم.

دوباره به سويم بيا.  می خواهم از تو پرواز را بياموزم.  می خواهم در چشمانت سقوط کنم.  بيا و کمک کن خط ميانمان را پاک کنيم؛ اگر بخواهی می توانيم...


باران

باز باران باريدن گرفته است.  باز قطرات باران خود را به پنجرۀ اتاقم می کوبند و ملتمسانه از من می خواهند به داخل راهشان دهم.  باز صدای زمزمۀ برخورد باران با کفِ سنگی کوچه گوشم را می نوازد.  آری، باز هم طبيعت با روحم همنوا شده است.  در دلم غوغائيست.  دلم هم شروع به باريدن کرده، ولی چشمم تاب مقاومت برابر باران دلم را ندارد و می گذارد قطره قطره راهِ خود را روی گونه ام هموار سازد.  کم کم زمزمۀ باران در ميان صدای هق هقم گم می شود.  کم کم ابرِ آسمان از خيس کردنِ شيشۀ پنجره ام شرمش می گيرد.  ولی ای ابر!  ببار!  ببار بر دلِ من و اين زمين سنگی!  ببار بر دلِ سنگیِ اين مردم تا بلکه کمی نرمتر شود.  چه باک دارم از خيس شدن!  شرم نکن!  ببار بر اين دنيای غبار گرفته، که سنگدلان هر گاه که خواهند می توانند به زير چترهايشان و سقف خانه هاشان پناه برند؛ ولی من چه بگويم، که از بارانِ دلم به هيچ چيز و هيچ کس جز قطرۀ زلال اشکم پناه نتوانم برد.  ببار ای ابر!  ببار تا بلکه بارانت با باران دلم در هم آميزند، تا کمی از دردی را که در دل پنهان داشته ای با من قسمت کنی.  ببار و شرم نکن، که در اين روزِ سرد، دلم به داشتن همدردی و همصدايی خوش باشد.  ببار بر من که مانند خاکِ تَرَک خورده تشنۀ چشيدن طعم قطراتت هستم.  ببار که اکنون تشنگی برگ را می فهمم و می دانم درختان به چه اميد سر به سوی آسمان بلند می کنند.  ببار که زمين، سراسر خواهش است.



Wednesday, December 11, 2002

مشتاق

بگذار در کنارت دَمی بياسايم.  از هميشه در راه بودن خسته ام.  بگذار سر بر شانه ات بگذارم و دمی در آرامش چشمانم را ببندم تا بلکه اشکم غبار راه را از چشمم بزدايد.  بگذار دمی وجودت در کنارم را بچشم تا به يادش تا ابد خواب به چشمم نيايد.  بگذار پاداش اين راه را از دستان گرمت بگيرم.  بگذار در کنارت تنهايی را بکُشم.  بگذار بار ديگر قلبم طعم حضورت را مزه مزه کند.  بگذار در کنارت باشم تا ببينی اين راه با من چه کرده.  بگذار بار ديگر دست سردم گرمی وجودت را گدايی کند.  بگذار جای زخمهای دلم را که هر روز خاطراتت بر آنها پنجه می کشند دمی از ياد بَرَم.  بگذار بار ديگر اين قالب تُهيم را از تو پر کنم.  مشتاقت هستم.



Tuesday, December 10, 2002

سفر

سفر را دوست دارم، نه به خاطر جاييکه بخواهم بروم، بلکه خودِ رفتن را دوست می دارم.  تنها نکتۀ جالب در سفر، حرکت و تغييرِ مکان است؛ گاه گاه نياز به حرکتی هست تا به کمکش غبار روزمرّگی را از تن بزداييم.



Saturday, December 07, 2002

نجوا

در فکرم لانه کرده ای، مانند کبوتری که از سنگ پرانیِ نامردمان به تنگ آمده.  در ديده ام جا خوش کرده ای، مانند بهترين سحرگاهان که هر شب هنگام را به خوشی ديدارش به سر می برم.  در خيالم مانند بال شده ای، بالی که خيالم به کمک آن از ورطه ها اوج می گيرد.  در گوشم مانند آوازی، آواز خوش قناریِ تنها مانده بر لبِ شاخۀ درخت.  در قلبم خانه ساخته ای، خانه ای که بی آن قلبم تُهيست.

لانه ات را خراب نمی کنم، تا هر وقت پر و بالت از روزگار خسته بود در آن بيارامی.  در ديده ام می مانی، بی تو چگونه شبهای تنهايی را بگذرانم؟  در خيالم می مانی، بی تو چگونه خيالم به آنسوی ابديّت پر کشد؟  طنين صدايت در گوشم جاودان است، بی آن چگونه تاب سمفونی بی رحم سرنوشت را دارم؟  خانه ات در قلبم را ويران نمی کنم، که بی آن قکرم، ديده ام، خيالم، گوشم، و قلبم ديگر از هر چيز و هر کس خاليست.

باورم کن، ديگر اين بار با غرور روبرويت می ايستم، نگاه در ديده ات می افکنم، دستت را در دستم می گيرم، فکرم را از هر آنچه غير توست خالی می کنم، و آن گاه اگر رمقی در حنجره ام باشد، دل به دريا می زنم و در گوشت نجوا می کنم: دوستت دارم.



Friday, December 06, 2002

اسير

دلم اسير است.  اسير در سلّول انفرادیِ تنهاييش.  ديوار زندانش شفّاف است، جنسش از اشک است.  ميله های زندانش محکمند، جنسشان از زمان است.

دلم خسته است.  خسته از تلاش برای فرار.  فراری که هر بار، به شکسته تر شدنش ختم می شود.  شکسته شدنی که باعث زنده ماندنِ اميدش می شود.

دلم می پرسد، کِی رها می شود؟  چه بگويم؟  چگونه به دل خود دروغ بگويم؟  و بی دروغ، دلم چگونه سر کند؟

دلِ اسير و حسته ام، آزاد است.  آزاد، در محدودۀ چهارديواری زندانش.  نمی داند که کيفرش حبس ابد است.

می پرسد، کِی به ملاقاتش می آيی...



Monday, December 02, 2002

سراب

سالهاست که همه به دنبال سرابيم.  سرابی که بی آنکه بدانيم، ما را، همچون گذشتگان، به سوی خود می خواند.  و اين سراب چيست؟  زندانی برای کالبدمان، زندانی برای ذهنمان.  زندانی با ميله های طلايی.  زندانی که زندانبانش کسی نيست جز خودمان.

سالهاست که تقويت حصارهای دورمان را هدف زندگی تلقّی می کنيم، همانند گذشتگان، و هر آن کس که ذرّه ای در آنها نفوذ کند را تازيانه می زنيم.

سالهاست که با حوصله، تمام لحظه هايی که بر ما می گذرند را بی هيچ بخششی، در دادگاهی که قاضی، دادستان، هيأت منصفه، وکيل مدافع، و متّهم آن خودمان هستيم، به جرم آن که به ميل ما نگذشته اند، به اعدام محکوم می کنيم، و با دست خود حکم را اجرا می کنيم.

سالهاست که از خود بيگانه ايم.  با خود غريبه ايم.  هر روز به خيال خود به دنبال خوشبختی هستيم، ولی خوشبختی را نمی توانيم تعريف کنيم.  روزها را به اميد رسيدن شب می گذرانيم، و شبها با اضطراب، انتظار رسيدن سحر را می کشيم.

سالهاست که از دلتنگی پاييز گله می کنيم.  در دلمان اميد بهار را زنده نگه داشته ايم، ولی خودِ بهار را از ياد برده ايم.  ديگر در دلمان جويباری جاری نيست.  ديگر در دلمان پرنده ای آواز نمی خواند.  ديگر دلمان لطافت شبنم را از ياد برده است.

سالهاست که نفس در سينه حبس کرده ايم.  ديگر از فريادهای دلمان جز نجوايی باقی نمانده.  هر روز به قکر ديروز و فرداييم، و امروزمان را از ياد برده ايم.  ديگر به صدای تيک تاکِ ساعت خو گرفته ايم.

سالهاست که از نور می هراسيم.  خورشيد را نمی فهميم، و اسير جادوی ماهيم.  عينک دودی به چشم می زنيم تا خود نيز خود را نشناسيم.  سعی در روشن کردن شبها داريم، و در روز به تاريکی پناه می بريم.

سالهاست که چشممان را بر واضحترين حقيقت، بر زندگی، بسته ايم و دل به اميدهای واهی زادۀ تخيّل بسته ايم.  تولّد خود را فراموش کرده ايم و چشم به راه تولّد دوباره ايم.

سالهاست که به دنبال زيبايی هستيم، ولی بی رحميش را از ياد برده ايم.  جز آنچه وجود ندارد چيزی نمی بينيم.  منتظر رسيدن پايان، بر لب ساحل دريای زندگی لميده ايم و می پاييم که ذرّه ای خيس نگرديم.

سالهاست که دلهايمان را از ترس فساد منجمد کرده ايم و بر زخمهايمان از ترس فساد نمک می پاشيم.  ديگر رقص را از ياد برده ايم و آن را محکوم می کنيم.  جز در سوگواری بر مرگ ستاره، ديگر نمی خنديم.  ديگر نقابمان را جزء جدانشدنی صورتمان می پنداريم.

سالهاست که ديگر آدمها را نمی فهميم.  آنها را فقط به اسم و کُد و شماره می شناسيم.  ديگر در هنگام صحبت با کسی، به چشمانش نمی نگريم، زيرا از آنها می هراسيم.

سالهاست که تفکّر را مايۀ فرسايش ذهن می دانيم و عشق را مايۀ سختی قلب می خوانيم.  حقيقت زندگی را ميان چرخدنده های تمدّن محاسبه شده مان اسير کرده ايم و عصارۀ حاصل از له شدنش را به نام فرهنگ به خورد خود می دهيم.

سالهاست که از گذر سالها بی خبريم.  هنوز هم به آنچه موجب تيرگی روزگارمان است، کورکورانه باور داريم، ولی هنوز ذرّه ای به خود باور نداريم.  مشغول به فريب خوديم، و حاصل اين فريب را تجربه نام نهاده و آن را به سان امانتی مقدّس به دست نسل بعد می سپاريم.


من ديگر از اين سالها و از اين سرابها خسته ام.  شب و روز به دنبال راه فراری می گردم ولی انگار زمانه هم به من پوزخند می زند.  چه می دانم؟  شايد آن راه فراری که در ذهن دارم خود سرابی بيش نباشد!



Sunday, December 01, 2002

اشک

اشکی درون چشمم حلقه زده است، ولی شرم دارم بگذارم روی گونه ام بنشيند.  اشکم شفّاف است، ولی دل کدرم بيم دارد کسی آن را ببيند.  من می ترسم که گريستن فراموشم شود.  دير زمانيست که اشکی آيينۀ دلم را جلا نداده.

مادرم هميشه در کودکيم می گفت «مرد که گريه نمی کند!».  ولی مادر، بدان که اشتباه می کنی.  آری، مرد هم گريه می کند، هرچند از سر شرم در گوشۀ خلوتش دزدکی بگريد.  و آنگاه که مردی بگريد، او را سرزنش نکن، چه بسا دلش از به دوش کشيدن بار غمی سنگين به تنگ آمده باشد.

آری، ديگر بگذار باران اشک روی گونه ام آنچه در دل دارم را بر همگان فاش سازد، ديگر از که باک دارم؟  بگذار دردهايم را با اشکم قسمت کنم، دیگر به جز اشکم برايم کسی نمانده...


قفس

چگونه می توانم تو را دوست داشته باشم؟  تو بزرگتر از آنی که در احساس من بگنجی.
چگونه می توانم به تو فکر کنم؟  تو بزرگتر از آنی که در انديشۀ من بيايی.
چگونه می توانم تو را بشناسم؟  تو بزرگتر از آنی که من قادر به تصوّرم.

در ذهنم از تو تصويری ساخته ام و در آن انعکاست را می نگرم.  مرا به خاطر زندانی کردنت در قفس ذهنم ببخش.



Friday, November 29, 2002

قرار

قرارمون فردا، ساعت 6.  همون جای هميشگی، همون جا که نه سرده، نه گرمه.  همون جا که نه تاريکه نه روشنه.  همون جا که گاهی بارون مياد، ولی هيچوقت برف نمياد.  همون جا که من هميشه منتظرتم.  همون جا که تو خوابم از اون جا رد ميشی.  کنار همون ديوار.  همون ديواری که هميشه کنارش راه می رفتيم و ازم می پرسيدی زندگی چه رنگيه.  همون ديواری که ديوار ميونمون رو از رو اون ساخته بوديم.  همون ديواری که من بهش تکيه می دادم و تو می گفتی سردته.  زير همون تير چراغ.  همونی که هر وقت اونجا بوديم خاموش بود.  همونی که جغدها روش لونه کرده بودن.  همون جغدايی که هر وقت اونجا منتظرت بودم مونس من بودن.  همونايی که باهاشون حرف می زدم و می گفتی ديوونه ام.  من همون لباس هميشه تنمه.  همونی که خاکستريه.  اگه صورتم رو يادت رفته باشه از لباسم منو بشناس.  اگه لباسمو هم يادت نيست، از اشکی که تو چشام به اميد ديدنت جا خوش کرده منو بشناس.  اگه اشکم رو هم يادت رفته، از دلم منو بشناس.

سعی کن بيای.  دلم فقط به اين خوشه.  نه به اومدنت، چون می دونم نميای - دلم به انتظارتو کشيدن خوشه.  سعی کن بيای.  اگه کاری داشتی ديرتر بيا.  منتظرت می مونم.  اگه يادت رفت، هر وقت يادت اومد بيا.  منتظرت می مونم.  من هميشه اونجا منتظرتم.  همون جای هميشگی.  همون جا که هميشه ساعت پنجه و هيچوقت 6 نميشه، همون جا که هميشه امروزه و هيچوقت فردا نميشه...


با من بيا

بيا، با من بيا.  از هيچ چيز نترس، من در کنارت هستم.  چشمانت را ببند و با من بيا.  هنوز برق شوق در چشمانت سوسو می زند؛ با من بيا.  هنوز بوی اميد می دهی؛ با من بيا.  بيا به جاييکه کسی نفسهايت را نشمارد، و به شماره نيندازد.  به جاييکه کسی شبنم آرامشت را از غنچۀ ذهنت پاک نکند.  به جاييکه بلور تصوّرت غبار نگيرد.  به جاييکه روزگار به خواستت پوزخند نزند.  به جاييکه هر روز صبح بتوانی از نو شروع کنی.  به جاييکه با هر پلک زدنت هزار قاصدک به پرواز آيند.  به جاييکه در خوابت ستاره پر زند.  به جاييکه نه «من» باشد و نه «تو»، همه «ما» باشيم.

آری، راه نزديک است، ولی خسته تر از آنم که آن را تنها بپيمايم.  دستت را به من بده و با من بيا.



Thursday, November 28, 2002

زبون نفهم

امروز صبح که از خواب بيدار شدم، فکر کردم امروز هم مثل روزهای قبله، به همون بيمزّگی.  ولی اشتباه می کردم.  نمی دونم چی شده بود، ولی من ديگه حرف هيچکس رو نمی فهميدم.  انگار همه به يه زبون ديگه حرف می زدن.  يا شايد هم من به زبون تازه ای حرف می زدم، نمی دونم.  موجود زبون نفهم جالبی شده بودم.  چيزی که برام خيلی عجيب بود اين بود که هنوز هم می تونستم با همه صحبت کنم، بدون اينکه کسی تعجّبی کنه يا حتّی برای خودم عجيب باشه.  نه اينکه فکر کنی که حرفهای بقيّه رو می فهميدم.  مطمئنّم اونها هم يک کلمه از حرفام رو نمی فهميدن، ولی اين برای همه عادّی بود.  ديگه تا عصر به اين موضوع عادت کردم و ديگه بهش فکر نمی کردم.  الآن که می خوام بخوابم، آرزو نمی کنم که فردا همه چيز مثل قبل شه.  چون راستش رو بخوای، تازه فهميدم که هميشه مثل همين امروز بوده، فقط دقّت نکرده بودم.  هميشه من برای خودم حرف می زدم و ديگران هم برای خودشون، و کسی هم تلاش نمی کرد حرف کسی رو بفهمه.  فقط همه تصوّر می کردن که حرف منو می فهمن.

تازه امروز فهميدم که چقدر با بقيّه تفاهم دارم.



Wednesday, November 27, 2002

هم صحبت

- ببخشيد، اینجا جای کسيه؟
- نه، بفرماييد.

کنارم می نشيند.  ساکت و بی صدا.  سکوتش آزارم می دهد.  اهميّتی نمی دهم.  می پرسد:

- هنوز خيلی راه مونده؟

دلم می خواهد در باقيماندۀ راه کمی با او صحبت کنم، ولی حسّی مانعم می شود.  یک «نه» خشک و خالی می گويم.  رويش را بر می گرداند.  سرم را پايين می اندازم و دنبال چيزی برای گفتن می گردم.  هنوز چيزی نيافته ام که به مقصد می رسيم.  همان طور که ساکت آمده بود می رود.  من هم بلند می شوم و می روم که کسی را برای حرف زدن بيابم، درست مثل هميشه.



Monday, November 25, 2002

ياد آوری

يادت می آيد روزی را که گفتم «دستت را به دستم بده» و گفتی «نمی توانم، دستم در دست سرنوشت است.»؟

هنوز يادم می آيد آخرين حرفت را، گفتی «سلام»...



Thursday, November 21, 2002

سرعت نور

نور فکر می کند که از همه چيز سريعتر است، ولی اشتباه می کند.  هر چقدر هم که نور سريعتر حرکت کند، هميشه وقتی به جائی می رسد، می بيند که تاريکی زودتر از او به آنجا رسيده و منتظرش است.



Wednesday, November 20, 2002

پيله

روزگار درازی فکر بشر به دنبال اين بوده که گناهان خويش را آمرزيده ببيند، و در اين راه چه کارها که نکرده: سعی کرده که «گناه» نکند، و چون نتوانسته، به دور خود ديواری بلند کشيده تا مثل کرمی در پيله خود (و گناهان خود) را از چشم ديگران پنهان دارد تا همه او را «خوب» بخوانند.  آيا وقت آن نرسيده که اين ديوار کهنسال را فرو ريزيم تا جهان ما را آنطور که هستيم، نه آنطور که می پسندد، ببيند؟

و آن روز که من ديوارهای دورم را فرو ريختم، شنيدم که همه گفتند: چه موجود پليدی! و به «نيکان و خوبان» شان پناه بردند.  اگر اين را تراژدی زندگی نمی خوانی، زندگی جز نمايشی مسخره نيست.



Tuesday, November 19, 2002

معلّم اخلاق

معلّم اخلاقی با من چنين می گفت: «اگر می خواهی کسی را يک روز گرم کنی، برايش آتشی بيفروز.  اگر می خواهی وی را تا آخر عمرش گرم کنی، او را آتش بزن.»



Monday, November 18, 2002

درمانی موقّت

گل سرخ خواب است، خسته از معصوميّتش، و اينگونه زمان را می گذراند: امن و امان در راحتی ای مبهم خود را به آغوش خواب می سپارد، شاد و آسوده، ناآگاه از خطری که در کمينش است.  خاطرات تکراری از اعماق سر بر می آورند، از خوابی مخفی و فراموش شده.  در خواب کمی خود را مخفی می کنند، تا برايت جای تنفّس باقی بگذارند، ولی به محض بيدار شدنت در تنهايی، باز می گردند تا به دور گردنت بپيچند و خفه ات کنند و در درونت تکّه تکّه شوند.  ولی هنوز جايی برای مخفی شدن باقی مانده - درمانی موقّتی برای دردی هميشگی: هنوز هم می توانی وانمود کنی که شادی.  تمام اين سالهای پر از دروغهای رقّت انگيز، وعده های توخالی، و رؤياهای در نطفه خفه شده مثل غبار در باد پراکنده خواهند شد.  ولی هنوز چشمت به دنبال بيرون آمدن خورشيد از اين کسوف است...  بدان که فردا هرگز نخواهد آمد، تمام زمان تا به حال فقط يک روز بوده است: «امروز».  ديگر برای جبران گذشته خيلی دير است، باقيماندۀ امروزت را غنيمت شمار...



Sunday, November 17, 2002

رؤيايی در بيداری

بی آنکه قدرت حرکتی داشته باشم، از پنجره اتاقم به جهانی در حال احتضار زير کفنی يخی می نگرم.  در بيهوشی ای تلخ، نگاه سوزنده چشمانی نافذ را حس می کنم، ولی کسی اينجا نيست.  مانند تکّه ای جدامانده از واقعيّت، شناور در قلمرو رؤياها، می دانم که عقوبتی دردناک پذيرای من در آغوش سردش است. از خواب بيدار می شوم، و می فهمم که همه اينها حقيقتی بيش نبوده است.

من مرگ خورشيد را به خواب ديدم، و در بيداری، صبحی سرد ديدم، ولی مرا باور نکردی.  در حسّی از خلأ ديدم که سرنوشتِ نورِ مرده پيش بينی آنچه خواهد آمد را می کرد، ولی مرا باور نکردی.  روحی را ديدم که از زندگی رانده شد، از مرگ عبور کرد، و به باغهايی بهشتی وارد شد و به پيشوازش آمدند، ولی مرا باور نکردی.  و من در اتاقی پر از غروب، نااميدانه به نظاره عبور جانهای همخونم نشستم، ولی مرا باور نکردی.

و ديگر هيچ آهنگی نيست، فقط تصوری از سکوت به جای مانده، ولی باورم نمی کنی.

و ديگر هيچ آهنگی نيست...


سکوت

آن هنگام که سکوت سر رسد،
            و روز به پايان رسد
آن هنگام که برق چشمانت به سوسو افتد،
            و عشق در چشمانت بميرد
فقط آن وقت خواهم فهميد
            که چقدر مشتاقت هستم...


پشيمانی

همچنانکه از تو رانده می شوم، دورتر و دورتر،
ديگر در اوج شلوغی هم تنهايم
خاطراتت دوباره تنبيهم مي کنند
می شنوم باقيمانده های خنده های مرده را،
پژواک گريه های خاموش را
و با خود می گويم از اين ترس،
از اين تنهايی،
از اين پشيمانی،
ديگر گريزی نيست...
طعم تلخ سرنوشت به يادم مياورد،
که ديگر به گذشته راهی نمانده
بايد پاسخی بيابم،
ولی دیگر قدرتی نمانده

همه اين لحظات بر من می گذرند،
ولی هنوز نمی دانم چگونه بی تاسف به سر برم...


خسته

ما مثل يک لحطه از زمانيم،
يک چشم به هم زدن،
رويای يک نابينا،
ديدی از مغزی در حال احتضار،
اميدوارم هرگز اين را نفهمی...


تصوير حقيقی من

امروز روح تو در خوابی عميق است، ولی روزی دردی واقعی را حس خواهی کرد،
شايد آن روز مرا آن طوری که هستم ببيني،
کشتی شکسته ای نحيف در طوفانی از احساس...


انسانهای بزرگ و کوچک

از ديد يک بچه کوچک، انسانها همه بزرگ و اسرارآميزند، برای اينکه هميشه اونها رو از پايين می بينه.
وقتی که خودش بزرگتر ميشه، کم کم ميفهمه که همه هم اندازه خودش هستند - نه کوچکتر نه بزرگتر - ولی هنوز هم اسرارآميزند.
اگر روزی برسد که آنقدر بزرگ شود و بالا برود که همه رو از بالا ببيند، آنوقت ميفهمد که همه انسانها، غمهاشون، شاديهاشون، و اختلافاتشون همه چقدر کوچکند.

        اگر همه اينقدر رشد می کردند، دنيای ما يک جور ديگه بود، خيلی متفاوت، خيلی بهتر...


خوب، بد، زشت

به من می گويی "فلانی آدم خوبيه؟"  يا ميگی "فلان کس آدم بديه؟"

تا حالا حرفی خنده آورتر از اين نشنيده ام.  آيا تو کسی رو که خوب لقب ميديش ميشناسی؟  آيا همه گوشه های وجود و فکرش رو ديده ای - حتی اون قسمتهايی رو که خودش هم از ديدنشون شرم می کنه يا حتی بدتر: خودش هم اونهارو نديده؟  يا حتی اگر هم ديده باشی، فکر می کنی که تعريف من و تو از خوب و بد يکيه؟

                چقدر زود قضاوت می کنيم، و چقدر بد، چقدر زشت.


گاليله

حرفهای فلان کس به مزاجتان سازگار نيست؟  بهتر می بود که او سکوت پيشه می کرد؟

چه بسا که ذائقه تان گمراهتان می کند.  و حتی اگر صدای حنجره اش رو خفه کنيد آيا صدای ذهنش هم خاموش می شود؟

سرانجام زمان صدای همه مان را خاموش می کند، ولی افسوس که حافظه تاريخ - اين فرزند زمان - بسيار قويست و چه بسا سليقه اش در فراموشی متفاوت از سليقه من و شما باشد.
        جهان هنوز گاليله را از ياد نبرده...


عشق

و سرانجام، عشق چيست؟  مگر نه اينست که عاشق آنچه را که در خود سراغ ندارد در معشوق می جويد؟
و عشق مادی چيست؟  مگر عشقی حقيقی ولی غير مادی هم سراغ داری؟
و مگر نه اينکه در حضور معشوق سرخوشی؟  ولی آيا در دلت هراسی نداری - هراس از اينکه مبادا او تو را آنچنان که می پنداری دوست نداشته باشد؟

دوستی يک بار چه زيبا با من گفت: "تنها عشق حقيقی عشق مادر به فرزند است."

            ای دوست!
            دوستت خواهم داشت...
            با تو خواهم بود...
            در کنارت خواهم ماند...

            ولی هرگز محبتت را گدايی نخواهم کرد.


نمايشنامه

وجودت نمايشنامه ای است و زندگيت اجرايش است، نقش اوّل را داری و تک تک حرکات را طرح ميريزی - نمايشی از سؤاستفاده، در ابعاد مشغوليّات اعتيادآور ذهنيت.
بزودی برای نمايشت ايده کم می آوری و داستانت خود به خود تمام ميشود. کسانی که به تو اعتماد کنند کمتر و کمتر ميشوند، و دروغهايت مثل طاعون جهان را فرا ميگيرند.

استاد هنر تزويری و اعتياد بيمارگونه ات را دامن ميزنی،
ولی فقط قوّه تخيّل فعّالت است که پوسته تهی ات را جان می بخشد.


دوستی

آنچه زمانی به فکرش بوديم،
لابه لای حرفهای عميقمان گم شد:
        "فقط بيا با هم دوست باشيم"
ساعتی شنی از ساعتهای در حال از دست رفتن
    که تو چرخاندی...
عشق و نفرتت همه چه زودگذر بود

    همه آنچه من می خواستم کمی عشق بود...
    ولی از ميان دستانم مثل چلچله پر کشيدی
        همان وقت که ابرها مثل گوسفندانی سفيد
        کنار چوپانشان خواب بودند...


درياچه اشک

همه چيز دوست داشتنی نيست؟  همه چيز مطابق ميلت نيست؟  حالا که همه چيز آنطور که می خواستی شده؟  حالا که بر تمام مشکلاتت پيروز شدی؟  هنوز هم ناراحتی؟  حالا که دست در دست کسی که دوستش داری بر قلّه زندگی ايستاده ای و به دشتهای سرسبز اطرافت و درياچه زيبای روبرويت می نگری؟  نه!  چشمانت را می خوانم...  هنوز ناراضی هستی...  می خواهی درياچه روبرويت پر آبتر باشد - درياچه ای که از اشک ديگران سيراب شده.