---
نقطه، سر خط.
اين تمام اون چيزيه که برای گفتن دارم.
تنها درسيه که بايد از زمانه می گرفتم - و هنوز نگرفته ام.
ديدی که باز برگشتم سر جاييکه از اونجا شروع کردم؟ درست مثل هميشه.
تا کی می خوام اين دور باطل رو ادامه بدم؟
تا کی می خوام همه آرزوی رفتنم رو تو دلشون داشته باشن؟
کی می خوام بفهمم که چه می کنم؟
کی می تونم بی شرم از گذشته ام به چشمات نگاه کنم؟
کی می خوام ياد بگيرم که وقتی حرفی برای گفتن ندارم ساکت بمونم؟
تا کی بايد هر شب قبل خواب کولبار پشيمونيم رو زير بالشم قايم کنم؟
نه!
اين بار ديگه درسم رو گرفتم.
ديگه ياد گرفتم همينجا نقطۀ آخر خط رو بذارم و برم سر خط زيری، و همونجا بمونم و تکون نخورم.
ديگه ياد گرفتم که لبام رو با سکوت بدوزم.
باور کن سعی می کردم با حرفام خوشحالت کنم.
ولی حالا که ديگه شکست خوردم،
و ديگه فهميدم که هنوز بلد نيستم تو رو نرنجونم،
ديگه سکوتم بهتره.
منو ببخش اگه حرفام از خنجر تيزتر بودن.
کاشکی دست زمان زودتر گناهام رو پاک کنه و به جای دوری ببره.
کاشکی سکوتم اگه نتونه موجهای رفته رو برگردونه،
حداقل بادبان کشتی آرامشت رو آزار نده.
نقطه، سر خطِ سکوت.
- نوشته
Monday, December 30, 2002
اتاق من
اتاقم امروز پذيرای توست. پنجرۀ نيمه باز اتاقم و رادياتور
نيمه روشن در جدالی سختند، يکی تلاش می کنه کمی به اين محيط گرما بده، ديگری آخرين
ذرّات گرما را به بيرون می مکه. تختخوابم مثل هميشه به هم ريخته ست و هنوز از
آخرين چُرتم کمی گرمای تنم رو نگه داشته. بالشم هنوز خيس است. اين طرف،
ميزم با صبر و حوصله پناهگاه آرنجهايم و پِشانيم شده. شانه هايم می لرزند.
با دست، کمی از وسايلی رو که دور و برم پخش شدن به کنار می زنم. دستم به ساعت
روميزی می خوره. اين ساعت رو نمی شه انگار متوقّف کرد. حتّی بدون باتری
هم گذشتن ثانيه ها، ساعتها، و سالهای باقيموندم رو به رُخم می کشه. کم کم
وسايلم جا برای خودم نمی ذارن. سرم تاب تحمّل نور سبز و مرده ای رو که چراغ
روم می تابونه رو نداره. چراغ رو خاموش می کنم. کمی از نور مهتاب وارد
اتاق می شه. همين بسه؛ هيچوقت نور رو زياد دوست نداشتم. از اين ور به
اون ور شروع به قدم زدن می کنم. به در هميشه بسته اتاق خيره می شم.
برام مهم نيست پشتشون داره چی می شه. من به همين چهار تا ديوار محصورم.
يه جورايی بهشون معتادم. اون طرف اتاق يه ديوار برهنه ست. سفيدِ سفيد.
ميره بالا تا به سقف برسه. انگار امروز سقف کمی پايين اومده. گوشه
ديوار يه آينه تکيه داده. توش يه پسری رو می بينم، يه آدم معمولی. به
همون کسل کنندگی بقيه. پشت يه نقاب غم آلود مخفی کرده صورتشو. سرشو
گذاشته رو ميزش، چشماشو بسته، به اميد اينکه کسی نگاش نکنه. می دونه که می
تونست جور ديگه ای باشه. می تونست واسه خودش يه لبخند رو لبش نگه داره.
آره! می تونست، ولی خودش نخواست. خودش ترجيح داد خودشو تو اتاقش و تو
آينه اش حبس کنه و صبر کنه تا همه فراموشش کنن. خودش گفت از خودش خسته ست و
به دنبال يه خودِ جديد گشت. خودش خواست که هر بار تو آينه نگاه کنه قهرمانی
رو ببينه که قبل از پيروزيش هميشه از ترس شکست خودشو کنار می کشه. خودش خواست
که تمام روز خودش رو زندونی کنه تا شب که تختخوابش مثل يه تابوت سرد در آغوش می
گيردش حس کنه آزاده...
- نوشته
Sunday, December 29, 2002
سوءتفاهم
مرد بالای برج ايستاده بود و به پايين می نگريست. به مردمی
که چشم به انتظارش بودند، چشم انتظار مرگش. از دو ساعت پيش که اولين نفر او
رو ديده بود و جيغ کشيده بود تا الآن جمعيّت زيادی جمع شده بودند. حس خوبی
داشت. حس می کرد برای اوّلين بار برای کسی اهميّت پيدا کرده. می ديد که
همه به ظاهر تلاش می کردند که او رو از اين کار منصرف کنند، ولی توی چشماشون می شد
خوند که همه منتظرند تا او دست به کار شه و امشب چيز جالبی برای تعريف کردن توی
خونه هاشون پيدا کنند. لحظه ای چشمش رو بست و سعی کرد عکس العمل مردم رو مجسم
کنه. ناگهان متوجّه شد که کسی از پشت بهش نزديک می شه.
- سلام! من دوستتم. دوست داشتی الآن با يه دوست جديد آشنا شی؟
مرد فرياد زد:
- همونجا وايسا. من ديگه به دوست احتياج ندارم. همۀ شماها وقتی که من
اون پايين بودم کجا بودين؟
- نترس! من نيومدم منصرفت کنم يا از اون حرفای احمقانه که توی تلويزيون ديدی
بزنم. باور کن که فقط اومدم کمکت کنم...
- بهت گفتم همونجا وايسا. من به کمک تو احتياجی ندارم.
و با نگرانی به مرد نگاه کرد. مرد هنوز جلو می اومد. قيافه اش به آدمای
دروغگو نميومد. يعنی ممکن بود واقعاَ بخواد کمکش کنه؟ بعد اين همه
مدّت، يه دوست؟! تصميم گرفت بهش اعتماد کنه. ديگه چيزی نگفت. مرد
به بغلدستش رسيد. ناگهان با دست او رو به پايين پرت کرد و داد زد:
- می دونم خودت جرأتش رو نداشتی. خواستم کمکت کنم!
مرد فلج شده بود. به سرعت به کف سنگی خيابون می رسيد. در آخرين لحظه
آرزو کرد کاش به دوست جديدش حقيقت رو گفته بود. اين حقيقت رو که او هر چند
هفته يک بار بالای يک ساختمان می رفت تا از اينکه توی کانون توجّه همه قرار بگيره و
لذّت ببره...
- نوشته
Saturday, December 28, 2002
کوچ
من در اين گوشۀ تاريک و نمور واقعيّت کز کرده ام
بی اميد
تنها
خسته
بی فردا
دستهايم بر بازوانم سنگينی می کنند
باز آنچه هستم از آنچه می خواستم باشم خجالت می کشد
باز نفس سردِ سرنوشت را روی پوستم می چشم
هر دم بی قرارتر می شوم در انتظار نگاهت
نگاهی که در آن بارقۀ محبّت را می جستم
غافل از اينکه محبّت در گير و دار زمانه فنا می شود
من از زندان خستگی هايم فراريم
و به اين گوشۀ تاريک حقيقت پناه آورده ام
خلوتم را مثل روزهای عمرم پر پر نکن
بلکه از آن سوی افق خيالم
بيابم آن نگاه معصوم را
پاک
ساده
بی آلايش
ديگر تمام لحظه هايم دير شده اند
شنهای ساعتم به پايان خود نزديکند
ديگر وقت آن است که ساعت شنيم را برگردانم
و زندگی را از سوی ديگر سر گيرم
از آن سوی که سبز است و سبک بال
ديگر فصل کوچم فرا رسيده است
- نوشته
Thursday, December 26, 2002
نياز
در پناه عشقت درد را تاب می آوردم
سيلی زمان بر گونه هايم را تاب می آوردم
پنجه در پنجۀ سرنوشت می انداختم
ولی مرا تنها گذارده ای
وجودم را از احساس تهی کرده ای و از نياز لبريز
آنقدر از احساس تهی ام که حس می کنم کل دنيا درونم جای می گيرد
آنقدر از نياز لبريزم که حس می کنم دلم جای قطره ای اشک هم
ندارد
- نوشته
Wednesday, December 25, 2002
گدا
مرد از سر کارش باز می گشت. تا سرحد مرگ خسته بود.
بيش از يک ماه بود که هر شب تا ديروقت اضافه کاری می کرد. ديگر پاهايش بی حس
شده بودند. تصميم گرفت گوشه ای بنشيند تا نفسی تازه کند. چشمش به دنبال
پارک يا نيمکتی می گشت، ولی انگار بخت با او يار نبود. تصميم گرفت چند لحظه
گوشه ای بنشيند و بعد به راهش ادامه دهد. پلکهايش روی هم می ساييدند.
ديگر توان مبارزه با دستان وسوسه گر خواب را نداشت. آرام آرام خواب او را در
ربود. آخرين چيزی که حس کرد صدای برخورد چند شيئ فلزی با سنگ بود.
پس از يکی دو ساعت، وقتی از خواب برخواست، جلوی خود را پر از سکه های پول خُرد ديد.
تعجّب کرد. آيا اينها از جيب کسی ريخته بودند؟ يا مردم آنها را برای او
ريخته بودند؟ ولی برای چه؟ آخر او که گدا نبود! آيا مردم اين را
نمی دانستند؟! در همين فکر بود که زنی که در حال عبور بود سکه ای جلوی پايش
انداخت. مرد در چشمان زن نگاه کرد. جز ترحّم چيزی نديد. مرد ديگر
معطّل نشد. سکه ها را در جيبش ريخت و بلند شد. در راه منزل به اين فکر
می کرد که فردا مجبور نبود که اضافه کاری کند و می توانست شب زودتر بخوابد.
- نوشته
Tuesday, December 24, 2002
طنين سکوت
با تو حرف می زنم، ولی می دانم طنين سکوتم را چقدر دوست می داری.
می دانم که نگاهت چشمانم را در جستجوی ابديّت ورانداز می کند. دست سردم امروز
از هميشه سردتر است و دلتنگ دستان توست. ديگر اشکم را نيز اميد جاری شدن
نمانده. يادت هست قرار بود با هم از پلی که دو سوی جهان را به هم وصل می کند
بگذريم؟ همان پلی که رنگين کمانش می گويند.
من خود را به دلت نزديک کردم تا درونش را ببينم؛ ولی افسوس که شيشۀ دلت از بازدمم
بخار می گيرد. و می دانم که چاره اش از دور ديدن يا نفس نکشيدن است، ولی چه
کنم که هر دو از توانم خارجند.
- نوشته
قفس ذهن
گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
به سوی دنياهای دور
دنيايی به بزرگی توپ بازی بچّه ها
به قشنگی لبخند يک فرشته
به لطافت صدای پای آبِ چشمۀ کوهستان
به روشنی خاطراتِ زندانی در ذهن
به صداقت پيامی که قاصدک می آورد
گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
و به تخيّلم مجالِ جولان دادن می دهم
اسب رؤياهايم را سوار می شوم
و از همهمۀ کوچه و بازار می گريزم
و دنيای درونم را دوباره کشف می کنم
دنيايی پر از عجايب
دست نخورده و وحشی
گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
و ريسمان پيچيده به دور بالهايم را می دَرَم
سبکبال به قلمروی جديد ناخنک می زنم
و لب ساحل غمهايم را زير ماسه ها مدفون می کنم
طوری که ديگر خودم هم گمشان کنم
گاه گاه پا را از قفس ذهن فراتر می گذارم
ولی هر بار زود به قفس باز می گردم
مبادا که بدعادت شود
توسن سرکش انديشه ام
- نوشته
Monday, December 23, 2002
هنوز
هنوز ساعتی که کوک کردی روی طاقچه بی قرارت است.
هنوز ماهی به اميد بودنت خود را به ديوارۀ تُنگ می کوبد.
هنوز شاپرکها به اميد نوازشت به حياط سر می زنند.
هنوز شمع از دوريت جانِ خويش را می گريد.
هنوز قناری به اميد اينکه برايش دانه بريزی به ميلۀ قفسش چشم می دوزد.
هنوز باد به اميد آوردن عطر حضورت گوشه کنار می وزد.
هنوز نبضم به خيال بازگشتنت می زند.
هنوز بُغضم به انتظار لحظۀ رسيدنت خود را در گلويم محبوس ساخته...
- نوشته
Saturday, December 21, 2002
آرامش گذرا
من نمی دانم در ديدگانت به جستجوی چه هستم، چرا گوش به سخن گفتن
تو دارم، يا در دل من چه جا گذاشته ای که از تو توقع بازگشت دارم. آنچه می
دانم اين است که در کنارت آرامشی گذرا می يابم. اين آرامش را از من نگير،
شايد اين بار آخرين فرصتمان باشد.
- نوشته
جاذبۀ عشق
جاذبۀ عشق برای عاشق مانند جاذبۀ خورشيد برای زمين است؛ عاشق را
وا می دارد که پيوسته به گردِ معشوق بچرخد، ولی هيچگاه به او نرسد.
- نوشته
Thursday, December 19, 2002
خواب سرخ
امروز هم يه روزيه مثل همۀ روزای ديگه. آره می دونم!
هيچ روزی نه بده نه خوب، اين مائيم که روزمون رو می سازيم. درسم رو خوب بلدم،
نه؟! ولی هميشه هم درسايی که تو مدرسه يادت می دن به دردت نمی خورن.
خوب، می گفتم. امروز هم مثل روزای ديگه ست. ولی من مثل روزای ديگه
نيستم. آسمون دلم امروز ابريه. می دونی چطوريه؟ مثل همون روزا که
آسمون ابريه، ولی هر چی صبر می کنی نمی باره. آره، دلم امروز اينطوريه.
گرفته، ولی نمی باره. آخ که اگه می باريد کمی سبک می شدم. آره، امروز
دلم هوای بارون به سرش زده. ولی تقصير تو چيه؟ مگه تقصير کسيه که زمونه
به ميل من نيست؟ مگه تقصير کسيه که امروز، حوصله کم آوُردَم؟ می دونم،
آسمونِ دل تو امروز آفتابيه، تو تقصير نداری. تقصير تو چيه اگه هوای دلامون
امروز به هم نميان؟
امروز تو اتاقم خودمو حبس می کنم. نگرانِ من نشو، من عادت دارم. دلم
هوای زندونی شدن داره، تقصير تو چيه؟ الآن همه دارن در اتاقم رو می زنن، ولی
هيچکی رو راه نمی دم تو. کليد اتاقم دست توست، ولی ازت می خوام تو هم نيای
سراغم، شرمم می گيره بهت نه بگم. آره خوب من! يه چند روزی زندونی اين
زمينم، ولی به ملاقاتم نيا. بذار مونسم خيالم باشه. نه اينکه فکر کنی
حصارای زندونم خيلی محکمن! نه! همشون کاغذين! همه رو جای کاردستی
تو مهد کودک ساخته بودم. يادگارای بچّگی هم به کار ميان، نه؟! ولی به
غريبه ها نگی ديوارای زندونم از کاغذن ها! می ترسم بيان و خلوتم رو با لبۀ
قيچی هاشون خراب کنن! به خودم هم حتّی نگو، ديگه به خودم هم اطمينان ندارم.
ديگه بسه! از اينجا برو. باور کن تقصير تو نيست اگه من مثل همه نيستم.
خودم نمی خواستم اين جوری شه! باورت ميشه؟ ولی حالا ديگه واسۀ اين حرفا
ديره. من ديگه اسيرم اينجا. تو برو. به سرت نزنه پشت سرت رو نگاه
کنی ها! نمی خوام منو اين طور ببينی. حس بدی دارم. هميشه برات يا
خوب بودم يا بد. ولی الآن هيچکدوم نيستم. ديگه خودمم! واسه همينه
که از نگاهت می ترسم. می ترسم تصوّری که از من داری و دوستش داری پر بزنه.
اگه نگام کنی، حسّ عريانی می کنم. آره! ديگه نگام نکن.
باورت می شد که من اونقدر بی رحم باشم که يه کبوتر رو روی ديوار زندونم تو يه قاب
حبس کنم؟ باورت می شد اونقدر احمق باشم که آزاديم رو روی ديوار زندونم نقاشی
کنم؟ باورت می شد که
بالهای شاپرکا رو بکَنم تا واسه خودم بال درست کنم؟
باورت می شد حتّی تو رو هم فراموش کنم؟ آره خوب من! روز اوّل بهت گفتم
که بی رحمم! ولی بهم خنديدی. برو و ديگه منو فراموش کن. فکر کن
برات يه خوابِ بد بودم، چی ميگن بهش؟ آهان! کاووس! نه!
کابوس! يا يه همچين چيزی. يادم رفته. برو! من هم تو رو از
ياد می برم. جبر زمانه، تقصير من و تو چيه؟
- نوشته
آئينه
همه فکر می کنن من تنهام! حتّی تو! ولی همه اشتباه می
کنن! حتّی تو!
من دوستی دارم که توی آيينه می بينمش. هر جا بخوام با منه. مثل من حرف
می زنه. مثل من فکر می کنه. اگه راستش رو بخوای، تقريباً همون چيزيه که
من دوست داشتم باشم.
دوست داری باهاش آشنا شی؟ بذار من برم کنار تا تو بيای جلوی آيينه ببينيش.
ديديش؟ نه؟؟ چی می گی؟ داری خودتو می بينی؟؟ درست نگاه کن!
ای بابا! بيا کنار ببينم! ايناهاش، همين جاست! اِ! چه
جالب! اونم داره منو به تو نشون می ده! به کسی نگيا! فکر کنم من
هم بهترين دوستش باشم!
- نوشته
Monday, December 16, 2002
روح سرگردان
سرمايی سخت، همه چيز رو منجمد کرده بود. همۀ
جادّه رو برف پوشونده بود. مرد، به تنهايی به راهش ادامه می داد.
پوستين کلفتی که تنش بود باعث می شد مقدار کمی از سرما رو حس کنه. ولی مشکل
او سرما نبود. راهش رو گم کرده بود. تنها نقشه ای رو هم که داشت ديشب
گم کرده بود. البتّه تقصير خودش نبود؛ نقشه به دست خوابش برده بود و تا صبح
نقشه زير برف مدفون شده بود. حالا هم تا چشم کار می کرد برف بود و برف.
هر طرف رو هم که نگاه می کرد با بقيه جهت ها فرقی نمی کرد. می دونست که اين
وقت سال کسی از اين منطقه رد نمی شه. تصميم گرفت همون راهی رو که اومده
برگرده. با خودش گفت اين طوری لااقل سه چهار روزه به همون جايی که ازش راه
افتاده بود می رسه. وقتی حدود نيم ساعت راه برگشت رو طی کرد، منوجّه شد که
برف ردّپاش رو پاکِ پاک کرده. فکر اين رو نکرده بود! ولی به هر حال
بايد از يه راهی می رفت، وگرنه يخ می زد. با اين فکر يه جهت رو تصادفی انتخاب
کرد و شروع به حرکت کرد...
تا ساليانِ زيادی، مردم اون منطقه افسانۀ مردی رو نقل می کردن که يک زمستون کامل
دور يک دايره می چرخيده تا يخ زده؛ ولی روحش هنوز تو همون منطقه سرگردانه، و هر کس
از اونحا رد شه ديگه برنمی گرده. به همين دليل کسی اون راه رو برای سفر
انتخاب نمی کرد. البتّه مسلّمه که بعد چند نسل ابهّت افسانه کمرنگ می شد و
شخص شجاعی پيدا می شد که خودش اين کار رو امتحان کنه، و همين شجاعت باعث می شد که
دوباره اين افسانه پا بگيره و مردم به صحّتش مطمئنتر شن. الآن ارواح زيادی در
اون منطقه به چرخيدن دور دايره ادامه می دن، و هر چند نسل يک بار يک همسفر جديد
پيدا می کنن. متأسّفانه در زمان مردِ داستانِ ما اين افسانه هنوز سر زبونا
نيفتاده بود، وگرنه مردِ عاقل، مطمئناً راهِ ديگه ای رو انتخاب کرده بود.
- نوشته
Sunday, December 15, 2002
روز آخر
مرد از خواب پريد. خواب بدی ديده بود. جزئياتش رو
يادش نميومد، ولی چيزی در خواب ديده بود که باعث شد فکر کنه فردا روز آخر عمرشه.
نه از اون فکرهای عادّی، يه جور يقين. باز چشماش رو بست و به خواب رفت.
در اين فکر بود که فردا رو چطور سپری کنه.
صبح با بيدار شدنش، ديگه می دونست که صبح آخرشه. با حوصله دست و روش رو شُست.
سر ميز صبحانه سعی کرد از غذا لذّت ببره. از همسرش پرسيد که آيا دوست داره
امشب جايی برَن. از دخترش پرسيد برای امتحان ديکتۀ امروز لغتها رو خونده يا
نه. از همسرش خواست اجازه بده که امروز خودش دخترش رو به مدرسه برسونه.
بعد از رسوندن اون به محلّ کارش رفت. اونجا مثل هر روز بود. کمی با يکی
از مشتريها بحث کرد. در راه بازگشت به خونه سعی کرد بيشتر عجله کنه. از
شيشۀ ماشين غروب خورشيد رو نگاه کرد و آهی کشيد. به خونه که رسيد به همسرش
خسته نباشيد گفت و از دخترش پرسيد امتحان ديکته رو چطور داده. کمی تلويزيون
ديد، بعد برای دخترش داستانی تعريف کرد تا خوابش ببره. با همسرش کمی راجع به
زمانی که تازه با هم آشنا شده بودن حرف زدن. موقع خواب يادش اومد که کارهای
نيمه تموم زيادی داره. بايد از کسانِ زيادی خداحافظی می کرد. ولی نه!
حوصلۀ هيچکدوم از اينها رو نداشت. می خواست يک روز، فقط يک روز رو برای خودش
زندگی کنه. در همين فکرها بود که کم کم خواب روی چشماش سنگينی کرد. آه،
می خواست از همسر و دخترش خداحافظی کنه، به جای اينکه بهشون شب بخير بگه، ولی الآن
ديگه دير بود، چون هر دو خوابيده بودن. او هم خوابيد.
فردا صبح معلّمِ دخترِ مرد متوجّه شد که دختر امروز به مدرسه نيومده. به
مادرش تلفن زد تا ببينه آيا غيبت دختر موجّهه يا نه. و فهميد غيبتش موجّه
ترين دليل دنيا رو داره.
- نوشته
Saturday, December 14, 2002
بدرود
اين منم! خسته و تنها در جستجویِ دست نيافتنيها. در
جستجوی تو، ای خورشيد من! تو که از تو نشانی جز نورت، مِهرت، و صفايت ندارم.
تو که آنقدر بزرگی که به چشمم نميائی، چرا که هر جا می نگرم، جز تو چيزی نيست برای
نوازش ديده ام. تو که بی تو من هيچم، مثل ستاره ای به رنگ سياه در آسمانِ شبِ
يلدا. تو که بی تو من فانيم، مثل شهاب سنگی سوزان در سقوط سویِ تقدير.
کاش می چشاندی مرا حسّ آن شهابی که با شتاب، سر به سوی سوختن خويش در خورشيد می
گذارد. کاش می چشاندی مرا حسّ آن ستاره ای که بقايش را در اسارتِ جاذبه ات می
فهمد. کاش می سوراندی مرا به آن شيرينترين آتشی که کيمياگران در آن اکسير می
سازند. کاش می رساندی مرا به سرآغاز راهی که پايانش سرآغاز تو است. کاش
می فهماندی مرا که بين من و تو، تفاوت ديواری ويران ناشدنی بنا نهاده. جنس تو
از رؤيای فرشتگان است؛ جنس من از ردّپای گرگِ پير کوهستان است. جای تو در
کالسکه ای از ابر است؛ جای من گوشۀ تاريکِ اتاق تنهاييم است. صدای تو مثل
نوای بال زدن پروانه هاست؛ صدای من مثل سايش پایِ مرگ بر کوره راهِ سرنوشت است.
کاش فهمانده بودی مرا، که تا ابد در آتش حسرتت ذوب نمی شدم. کاش فهميده بودم
که مرا با تو هيچ سنخيتی نبوده، نيست، و نخواهد بود.
نازنينم، تو را سرزنش نمی کنم، که تو شايستۀ ستودنی. خواستم ارزنی از بار
ناگفته هايم را بر در سرايت بپاشم، بلکه دلم آنی آرام گيرد؛ ولی افسوس که ديگر سايه
ات هم از من می هراسد، و سريعتر از خودت روی به گريز می نهد. ولی من به آن
اميد سخن می گويم که شايد باد بر سايه ات سبقت جويد تا طنينی از کلامم را با گوش تو
آشنا کند. آری، خوب می دانم اميدِ گزافيست، ولی چه کنم که آدمی به اميد می
زييَد.
و وقتی باد با شرمی فراوان به سراغم باز می آيد تا خبر از شکستش دهد، لبخندی می
زنم، چشمانم را می بندم، به اميد اينکه رؤيايم را پاهايی سريعتر از باد باشد، تا
بلکه پيامِ شکستنم را برايت بياورد. و اين بار ديگر چشمانم را نخواهم گشود،
تا لحظه ای که دستِ پُر مهر تو اشکشان را بزدايد، که ديگر بی تو چيزی برای ديدن در
اين دنيا ندارم. بدرود!
- نوشته
پيرمرد
پيرمرد هر روز همانجا سر کوچه می
نشست. کسی نمی دانست او کيست و از کجا آمده، ولی همه او را هر روز می ديدند.
صبح ها زودتر از همه می آمد و شبها ديرتر از همه می رفت. کسی نه آمدنش را
ديده بود، نه رفتنش را.
می گفتند هر روز آنجا به انتظار کسی می نشيند. ديگر فراموش کرده بود انتظارِ
که را می کشد؛ شايد هم اهميّت نمی داد. فقط برايش خودِ انتظار کشيدن مانده بود
و بس.
نه او کسی را نگاه می کرد نه کسی او را. همه به حضورش عادت کرده بودند.
انگار جزئی از ديوار شده بود. ولی هنوز هم منتظر بود. در انتظار صبری
کم نظير داشت.
امروز صبح، جايی که پيرمرد آنجا می نشست پُر از آدم بود. جلو رفتم.
پيرمرد ديگر آنجا نبود. يکی می گفت لابد گمشده اش را يافته. ولی من
حسّی غريب داشتم. حس می کردم او هنوز هم منتظر است. انتظار جزئی از
وجودش شده بود. صدايی در گوشم می پيچيد که می گفت: «پايان انتظار من، پايان
وجودم است». آيا صدای پيرمرد بود؟ نمی دانم، فقط می دانم که از آن روز
به بعد ديگر کسی او را نديده، ولی من هر روز همان جا سر کوچه به انتظارش می نشينم.
- نوشته
Thursday, December 12, 2002
چشمانت
باز ديشب به خوابم آمده بودی.
باز آن حس غريب را در وجودم برانگيختی. باز تمام تنم سرد شد، و قلبم با آخرين
توان به تپش درآمد. باز سعی کردم در چشمانت نگاه کنم و باز نگاهت را از من
دزديدی. امان از چشمانت که دنيايی پر رمز و راز است.
کاش رنگ چشمانت را می شناختم. کاش نگاهت را
زودتر فهميده بودم. کاش درد نگاهت را هميشه بر دوش داشتم. کاش می
دانستم نگاهت چگونه در وجودم رخنه می کند. کاش برق چشمانت چراغ شبهای تنهاييم
می شد. کاش چشمانت به احساسم معنا می بخشيد. کاش می دانستی چه می گويم.
کاش من برايت فقط يک اسم نبودم.
دوباره به سويم بيا. می خواهم از تو پرواز
را بياموزم. می خواهم در چشمانت
سقوط کنم. بيا و کمک کن خط ميانمان را پاک کنيم؛ اگر بخواهی می توانيم...
- نوشته